ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

از امید



این روزها واقعیت گریبانم را گرفته است. گویا رویارویی با آن اجتناب ناپذیر است، از هر مسیری می روم خودش جلویم ظاهر می شود. در خواب و بیداری. در خوشی و ناراحتی. چون طالع نحسی زیر گوشم می خواند:" می دانی که نباید امید زیادی ببندی؟". یاد نوشته ی دوست نازنینی افتاده ام: "اگر بدانی داری خواب می بینی، بیدار می شوی یا به خواب ادامه می دهی؟" کاش انتخاب با من بود. کاش می توانستم به خواب دیدن ادامه دهم.
نشسته ام اینجا، با تبری در دست. خیره به پیکره ی خوش تراش امیدی که در خود پرورانده بودم. همان امید که زمانی، از هیچ درونم پا گرفت و من به آفرینشش نشستم... از هیچ ِ آن روز به امروز رسیده ام: امیدی که به زندگی ام پیچیده است. حال نشسته ام و می دانم باید رشته های این بهترین چیز را بگسلم و تمام قدم های رو به جلو را به عقب برگردانم. هر قدمش دردی ست که قلبم را می فشارد... کاش انتخاب با من بود. کاش سرمای آن شب زمستانی به درونم نفوذ نمی کرد.

به هر حال، امید خوب آدم را به بازی می گیرد...*

* از کتاب بادبادک ها/ رومن گاری