ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

روزهای سفید و سیاه

 چه می‌توان گفت ازین روزهای سیاه و تاریک؟

اینروزهایی که هر لحظه‌اش تلخ و گل‌آلود ‌‌و خموده‌ست؟ این‌جا برف روی همه‌ چیز را پوشانده، صدای چکمه‌هایم روی برف و نفس‌هایم در خیابان‌ می‌پیچد، یا شاید من اینطور می‌شنوم. می‌گویند آدمی به امید زنده‌ست، پس حتما این نوعی از مرگ ست؛ ملغمه‌ای از حس تنهایی، سرما، تاریکی و کثافتی که همه‌جا را پوشانده‌ست. خانم ب در حالی که ابروهایم را برمی‌داشت توضیح داد در رشت مردم رو جنازه‌هایی راه می‌رفتند که موبایشان در جیب‌هایشان هنوز روشن بود. می‌گفت منجیل خیلی کوچک هست، گفتم می‌دانم، گفت در هر کوچه‌ای کسی کشته شده‌ست. خانم ب آرزو کرد کاش بدتر از این به سر خودشان بیاید. بغضم شکست، بغض فرو خرده سه هفته‌ای. بعدها باید تحقیق کنند چطور ژانویه ۲۰۲۶ این قدر کند گذشت. خودم را در آینه نگاه می کنم یک دسته از موهایم کاملا سفید شده، شاید هم خیلی وقت باشد، به هر حال نشان از تاریکی ایام دارد. از ارایشگاه بیرون می روم، ایرانی‌ها بعد تظاهرات هفتگی متفرق شده‌اند. هوا تاریک شده، منتظر اتوبوس که می‌ایستم، پشت سرم کسی به فارسی به دوستش می‌گوید: «می گویند حمله نزدیک است. عمو ترامپ با کسی شوخی ندارد». احساس تعلیق می کنم، بریده‌ام، از همه‌چیز و همه‌کس این دنیا بیزارم.