فکر نمی کردم بدتر از حبس شدنم در این ناکجا آباد اتفاقی باشد. چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید. گه گاه گریه می کنم، نه به خاطر او و نه به خاطر مکدر شدن حال و آینده مان. بیشتر به حال خاطرات، به خاطر معصومیتی که بر باد رفت. می روم روی بالکن. بالاخره برف شدیدی می بارد، دانه های برف در باد می رقصند گویی که از روی زمین بلند می شوند و به آسمان می روند. سرد نیست، اما من می لرزم. به هر حال من مغلوب شدم، کوهی ساخته بودم عبث. از همه ی اطرافیان خرسند و خرم فرار می کنم. بعد از چند روز باز تنهام تا به خودِ تنهایم فکر کنم، تا بعد از مدت ها باز آن را دریابم. باید زندگی درونی ام را از سر بگیرم. از همان روزی که نوشتن را رها کردم، دیگر به «خود» فکر نکردم. برف می بارد. سفید یکدست. از همان تازه ها که روی تمام کثیفی ها را می پوشاند.
۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)
