مي آيم و ايميل هايم را چك مي كنم. مي خوانم كه تحويل تزم به مشكل خورده است. دلم آشوب مي شود، حساب پولي را مي كنم كه بايد اضافه تر بپردازم. تمام شب بيداري هايم برايم رساندن تز. حساب لحظه هايي كه بيهوده از كف دادم. فكر مي كنم به خوشي هايي كه جايش اين اواخر نبود.
بعدتر مي بينم عكس هاي زلزله را. آدم هاي خفته زير آوار. اميد هاي نقش بر آب و زندگي هاي بر باد رفته. از ذهنم مي گذرد دردم در برابر وسعت اين بدبختي ها چيزي نيست. رخوتي در وجودم رخنه مي كند. نوعي التيام.
بدون شك جاي چرنديست دنيا. رنج هاي بعضي مقياسي مي شود براي ديگران، تا آسوده باشند، تا مطمئن باشند كه خوشبختند و دردشان چيزي نيست جز زنجموره هايي واهي. نشيب هايي كه صرفا ساز زندگي را به صدا در مي آورند. براي آن ديگران البته پاياني ست ناخواسته.
