ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۴۰۳ آذر ۱۱, یکشنبه

 می دانی بیشتر چیزها دورانی دارند، مثل آن کیک هویج چرب که تماما در باره‌ی روزهای دانشجویی کانادا بود، یا آهنگ

Hello darkness my old friend

شروع و پایان حضور کارو در زندگیمان بود. یا شب سکوت کویر که یادواره‌ی شب‌های سرد و کویری رصد در زندگی قدیمیم هست. می دانی بیشتر دوستی‌ها هم دورانی دارند، ما مداوم در حال تغییریم و دوست دیروز آشنای امروز محسوب می‌شود. اندک چیزها و دوستی ها هم تست زمان را رد کرده‌اند، که می‌دانم هرچه هم بشود از علاقه‌ی من به آنها کم نخواهد شد.

۱۴۰۳ مهر ۱۲, پنجشنبه

سوگ، ترس، یا استروژن

تا همین دو هفته پیش خوب خوب بودم، نمی فهمم چون دیدارها تازه شده در من شعله‌ی جدیدی روشن شده یا همه چیز ناشی از افت ماهیانه استروژن لعنتی ست که این قدر افکار وسواسگونه پیدا کردم. پارسال این موقع ها بود که پرده‌ها برافتاد، آن هنگام چنان حس سوگ و حسرتی نداشتم، اول اولش خیلی شوکه شدم و کمی خودخوری کردم ولی بعد به خودم حق دادم و گذشتم. نمی دانم حالا بعد یک سال چرا برآشفته‌ام. حتی نمی توانم این احساسات را برای خود توصیف کنم، فقط هی به خودم و اتفاق های گذشته برمی‌گردم و همه چیز را مرور می کنم مبادا که گناهی از کسی سرزده باشد و من نادیده گرفته باشم. چرا نمی‌توانم قبول کنم که ممکن‌ست این دوستی هم تمام شده باشد؟ یا حتی بدتر، مثل طلاق ازینجا به بعد قهر و گریزانی ست؟ آیا می ترسم از تنهایی؟ آیا می‌ترسم که پس از همه‌ی این ماجراها نصیب من هیچ و پوچ ست؟ آیا او را دوست دارم و این دلتنگیست؟ یا همان سوگست که بالاتر گفتم؟  

I guess I am emotionally unavailable, not just to them, to myself too. I can’t go deep - I’m scared of it.

۱۴۰۳ مهر ۷, شنبه

Walking down the memory lane

دیشب هم گذشت. فکر می‌کردم دیگر او را نمی بینم در زندگی و روزی می‌رسد که حتی صدایش را فراموش می کنم، همانطور که تاریخ تولدش و شماره تلفنش را به دست فراموشی سپردم - ولی خب زندگی همیشه صحنه‌ی به واقعیت پیوستن بدیعیات ست. احساساتم جایی بین درد و نوستالژی نوسان می کرد. درد از آن اتفاق شوم، از آن تراژدی تلخ بی نهایت و از تباه شدن زندگی آن پسرک که چقدر دوستش می داشت. می رقصیدیم و می نوشیدیم و من به آن لحظات مدفون شده در خاطرات پرت می‌شدم. امان از ذهن سرکش وقتی می خواهد خاطراتی را مرور کند، جزییاتی شناور جریان ذهن می‌شود که هر لحظه‌اش درد شگرفی می آفریند. با این وجود، سفر درونی به خاطرات دور سال‌های پیش از جنس «کاش تجربه نمی کردم» نبود، با مهر نگریستم به آن روزهای دور و دراز. با مهر نگریستم به او، و لحظات مشترکمان.

دوستم پرسید «شما هم را می شناختید از قدیم؟» و ادامه داد: «تجارب مشترکی داشتید؟»  

لبخند زدیم به هم و گفت بله

هیچ کس نمی داند یک «بله» ممکن است چه عمق و پیچیدگی را در درون خود پنهان کرده باشد.