دیشب هم گذشت. فکر میکردم دیگر او را نمی بینم در زندگی و روزی میرسد که حتی صدایش را فراموش می کنم، همانطور که تاریخ تولدش و شماره تلفنش را به دست فراموشی سپردم - ولی خب زندگی همیشه صحنهی به واقعیت پیوستن بدیعیات ست. احساساتم جایی بین درد و نوستالژی نوسان می کرد. درد از آن اتفاق شوم، از آن تراژدی تلخ بی نهایت و از تباه شدن زندگی آن پسرک که چقدر دوستش می داشت. می رقصیدیم و می نوشیدیم و من به آن لحظات مدفون شده در خاطرات پرت میشدم. امان از ذهن سرکش وقتی می خواهد خاطراتی را مرور کند، جزییاتی شناور جریان ذهن میشود که هر لحظهاش درد شگرفی می آفریند. با این وجود، سفر درونی به خاطرات دور سالهای پیش از جنس «کاش تجربه نمی کردم» نبود، با مهر نگریستم به آن روزهای دور و دراز. با مهر نگریستم به او، و لحظات مشترکمان.
دوستم پرسید «شما هم را می شناختید از قدیم؟» و ادامه داد: «تجارب مشترکی داشتید؟»
لبخند زدیم به هم و گفت بله
هیچ کس نمی داند یک «بله» ممکن است چه عمق و پیچیدگی را در درون خود پنهان کرده باشد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر