تا همین دو هفته پیش خوب خوب بودم، نمی فهمم چون دیدارها تازه شده در من شعلهی جدیدی روشن شده یا همه چیز ناشی از افت ماهیانه استروژن لعنتی ست که این قدر افکار وسواسگونه پیدا کردم. پارسال این موقع ها بود که پردهها برافتاد، آن هنگام چنان حس سوگ و حسرتی نداشتم، اول اولش خیلی شوکه شدم و کمی خودخوری کردم ولی بعد به خودم حق دادم و گذشتم. نمی دانم حالا بعد یک سال چرا برآشفتهام. حتی نمی توانم این احساسات را برای خود توصیف کنم، فقط هی به خودم و اتفاق های گذشته برمیگردم و همه چیز را مرور می کنم مبادا که گناهی از کسی سرزده باشد و من نادیده گرفته باشم. چرا نمیتوانم قبول کنم که ممکنست این دوستی هم تمام شده باشد؟ یا حتی بدتر، مثل طلاق ازینجا به بعد قهر و گریزانی ست؟ آیا می ترسم از تنهایی؟ آیا میترسم که پس از همهی این ماجراها نصیب من هیچ و پوچ ست؟ آیا او را دوست دارم و این دلتنگیست؟ یا همان سوگست که بالاتر گفتم؟
I guess I am emotionally unavailable, not just to them, to myself too. I can’t go deep - I’m scared of it.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر