ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه


خواستم بنويسم و نشد، ديدم كه همه اش رو قبلا عمر خيام گفته...


آورد   به  اضطرارم  اول  به  وجود
جز حیرتم  از  حیات  چیزی   نفزود
رفتیم  به  اکراه  و  ندانیم   چه   بود
زين  آمدن  و  بودن  و  رفتن مقصود

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

مي آيم و ايميل هايم را چك  مي كنم. مي خوانم كه تحويل تزم به مشكل خورده است. دلم آشوب مي شود، حساب پولي را مي كنم كه بايد اضافه تر بپردازم. تمام شب بيداري هايم برايم رساندن تز. حساب لحظه هايي كه بيهوده از كف دادم. فكر مي كنم به خوشي هايي كه جايش اين اواخر نبود.
  بعدتر مي بينم عكس هاي زلزله را. آدم هاي خفته زير آوار. اميد هاي نقش بر آب و زندگي هاي بر باد رفته. از ذهنم مي گذرد دردم در برابر وسعت اين بدبختي ها چيزي نيست. رخوتي در وجودم رخنه مي كند. نوعي التيام.

 بدون شك جاي چرنديست دنيا. رنج هاي بعضي مقياسي مي شود براي ديگران، تا آسوده باشند، تا مطمئن باشند كه خوشبختند و دردشان چيزي نيست جز زنجموره هايي واهي. نشيب هايي كه صرفا ساز زندگي را به صدا در مي آورند.  براي آن ديگران  البته پاياني ست ناخواسته. 

۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

به خودت مي آيي و مي بيني كه در اين دوسال تصور اجتماعيت بيشتر حول ايراني ها شكل گرفته، يا يهتر بگويم اصلاح شده، تا خارجي ها و به فكر فرو مي روي كه چطور است كه اين روزها بيشتر ازآن زمان كه ايران بودي با مساله جنسيت در جدل هستي. در جمع دوستان اينجا، تو قبل از هر چيز "زن" هستي و اكثر شوخي ها هم به اين مساله بر مي گردد. هيجان انگيزترين مساله هم در مورد تو رابطه احساسي-جنسي ات است و همه مشتاقند تا با كشف آن به آرامش ابدي برسند. بحت مشكلات زنان مي شود، فكر مي كنند متوهمي، توقعات زيادي داري، و دچار بيماري خود مورد توجه بيني هستي  و گرنه كه اين بحث ها اباطيلي بيش نيست. انگار كه وظيفه ي خود مي دانند با انكار مشكلات، در برابر يك "زن" از هويت جنسي خود دفاع بكنند. حال بيا و ثابت كن كه اين حرف ها اصلا در باب شخص شخيص شما نيست و صرفا تجاربي ست از بيست و دو سال زندگي كردن در آنجا. در نگاهشان رابطه  استوار است بر تكيه كردن زن به مرد. لازمه ي تكيه كردن هم اين است كه زن موفق و مستقل نباشد چون در غير اين صورت سركش و گستاخ مي شود و خب همه چيز بر فنا مي رود. حتي ديده شده كسي كه از صميم قلب و مغز به كند ذهن بودن دخترها اعتقاد داشته و در نگاهش دختر "بايد" رفص بلد باشد و بيشتر به هيكلش توجه كند. بعد هم مي بيني تو هم در برخوردها شده اي مثل آن ها. همش دم از زن و مرد مي زني. مي خواهي بهشان بفهماني كه در اشتباهند.  من هم همانقدر درگير اين بازي شده ام كه آن ها. همه مان هم غافل از اينكه مي توان جمعي داشت كه مبتني بر انسانيت باشد تا جنسيت.

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی 
                                                  وصف می‌تواند کرد...

ما شکیبا بودیم.
به شکیباییِ بشکه‌یی بر گذرگاهه نهاده؛
که نظاره می‌کند با سکوتی دردانگیز
خالی شدنِ سطل‌های زباله را در انباره‌ی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزه‌های مبتذلِ شادیِ گربگان و سگانِ بی‌صاحبِ کوی،
و پوزه‌ی رهگذران را
که چون از کنارش می‌گذرند
                                   به شتاب
در دستمال‌هایی از درون و برونِ بشکه پلشت‌تر
پنهان می‌شود.


ای محتضران
               که امیدی وقیح
                                 خون به رگ‌هاتان می‌گردانَد!
من از زوال سخن نمی‌گویم
[یا خود از شما ــ که فتحِ زوالید
و وحشت‌های قرنی چنین آلوده‌ی نامرادی و نامردمی را
آنگونه که به دنبال می‌کشید
که ماده سگی
بوی تندِ ماچگی‌اش را.] ــ
من از آن امیدِ بیهوده سخن می‌گویم
که مرگِ نجات‌بخشِ شما را
                                  به امروز و فردا می‌افکنَد:
« ــ مسافری که به انتظار و امیدش نشسته‌اید
     از کجا که هم از نیمه‌ی راه
     باز نگشته باشد؟»

شاملو

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

دیدنش بعد از این سال ها آن هم در این سوی دنیا مرا به گذشته ها  دور می برد. به آن روزهایی که در خوابگاه سازمان در انتظار کلاسش واک من قراضه ام را هی عقب می بردم تا سر آهنگ "از درون شب تار" و با خودم می خواندم:


در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام روي ديوار زمان
گر چه شب هست هنوز، با سیه چنگ براین بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست ولیک، آسمان غرق ستاره است هنوز

به بهانه ی منظومه شمسی جمع می شدیم و او از سهروردی و ملاصدرا و ابن سینا می گفت. دریای دانش او مقیاسی بود برای پی بردن به عمق بی خردی خود. آن روزها سمبل وطن پرستی بود برایم. سال ها را می شمارم. هشت سالی گذشته است! اصلا باور کردنی نیست... حال بعد از سال ها در دروازه ایران مقاومت کردن و دوستان را تشویق به ماندن کردن او هم اینجاست. به نزدیکی چندین ایستگاه مترو. حضور غم انگیزیست. فکر می کنم به آن زنجیره ی معلم و شاگردانی که گسسته شد، به همه آن انسان هایی که در کنار هم بودنشان دلگرمی بود و حالا که زنجیر پاره گشته، شده اند مهره های منزوی کم فروغ. دلم آن با هم بودن ناب را می خواهد، آن آسمانی که غرق ستاره بود آن موقع و دیگر نیست...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

خردادهای پر فاجعه

وسط کنسرت کریس دی برگ باشی و ناگهان عکس ندا روی اسکرین ظاهر شود، همان صورت پر خون، با نگاهی خیره ی نافذی که هنوز تا عمق وجودت را می شکافد، همانی که تمام این سه سال خواستی که کمترین برخورد را با آن پیدا کنی. نمی دانم در این نگاه چیست که تمام زخم های مرا تازه می کند. پرتاب شدم به خرداد هشتاد و هشت. گویی که همین امروز بود که در بیمارستان شهریار بودم و از هر سوی صدای ناله و ضجه به گوش می رسید. فکر می کنم چه شد آن زنی که پرسید آیا می دانم ضربه ی مغزی یعنی چه؟ به امید آنکه شاید من جوابی بدم به غیر از آنچه دکترها به او گفته بودند، با آرزوی آنکه من بتوانم با جوابم امیدی زنده کنم در زندگی بر باد رفته اش. یادم می آید که با بغض اضافه کرد که فقط داشت کرکره مغازه را پایین می کشید. داستان او را بعدا هیچ جا ندیدم. بچه داشت.بر سر بچه اش چه آمد؟ چه شد آن خردسالی که روی پشت بام بود و گلوله گردنش را شکافته بود؟ کوشا چه شد؟  هنوز می نویسد؟ چقدر طول می کشد این درد ها التیام یابند؟ تا چند نسل باید این کینه ی خفته را بر دوش کشید؟

این خرداد ها می آیند و می روند، هیچ چیز هم مثل قبل از خرداد هشتاد و هشت نمی شود. این دردها التیام هم یابند، دنیا هرگز به فانتزی زیبای آن دوران بر نمی گردد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

همیشه نصف نیمه، همیشه ناتمام، همیشه جایی ناگهان قطع میشدم....در انتهای جایی که روزی وطنم بود دنیا کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم.
عباس معروفی، تماما مخصوص

پ.ن. و من آن را از پای آن دیگری هم در آوردم... 

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

به هيچ عنوان قضيه ي پيچيده اي نيست. دلم برايش تنگ شده و مي خواهم بشنومش. چند روز پيش از آسمان شهرشان عبور كرده ام و آه كشيدم. آهي نه  از روي عدم تحقق غير ممكن "از هواپيما بيرون جهيدن و رسيدن به او". بلكه از ظن فراموش شده گي؛ از ترس "از دل برود هر آنكه از ديده برفت". يادم مي آيد كه هنوز نمي داند. خبر مهمم را هنوز نمي داند. به جاي اينكه شماره اش را بگيرم اما نشسته ام معادله حل مي كنم. مي دانم مشكل از كجاست. با خودم و توقعاتم دست بر گريبانم. هر بار به خودم نهيب مي زنم: نه دوستي اين نيست، توقع در دوستي جايي ندارد. بريز دور اين افكار پريشانت را. نهيب ها ره به جايي نمي برند. بايد تصديق كرد در من كسي نشسته كه گوشش به حرف ها بدهكار نيست. قضيه من حالا اما پيچيده است: نمي دانم خود متوقعم را چه كنم و كجا دور بريزم... 

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

باربادوس 2


نمي دانم اسم را توفيق اجباري بگذارم يا چه. به هر حال ديروز صبح كه با اكراه بارم را بستم تا با او براي پنج ساعت همسفر شوم نمي دانستم به دليل لغو پرواز نه تنها كه پنج ساعت بلكه نزديك بيست و چهار ساعت بايد با او سپري كنم. او با آن چشمان آبي روشن كه به مانند سنگ قبري خشك و بي روح هستند، پوست سفيد و قرمز و مزاج سردش يك انگليسي الاصل تمام معناست. از هم دوري مي گزيديم به وضوح. با لغو پرواز اما سر از ميز شام در يك رستوران بسيار مجلل در هتل سر درآورديم. چاره اي نبود. هيچ گريزي هم نمي شد زد. من بودم و استادم در دوسوي يك ميز مزين شده به نور شمع در آن جزيره اسرار آميز. بحثمان از ايران شروع شد. بي رمق تر از آن بودم كه بخواهم برايش ظاهري فريبنده از ايران تصوير كنم. كمي حرف زديم. احساس راحتي مي كردم. از احتمال حمله گفتم. حتي كمي ناخوشي اين روزهايم تسكين يافت. در چشمان و صداي او اما براي اولين بار احساس همدردي موج مي زد. راحتي تا آنجا پيش رفت كه باب شوخي باز شد. از ته دل مي خنديدم. احساس مي كردم فاصله بينمان دارد مي شكند. فكر كردم كه چقدر سخت قضاوتش مي كردم و حال مي بينم كه در پس آن ظاهر احساساتش مخفي بود. 
*
وقتي بازگشتم ديدم كه در مونترال زمستان به افسانه اي مي ماند. همه ي برف ها آب شده اند. شهر به استقبال بهار رفته است و شادماني در خيابان ها جاري ست. من نيز خوشحالم.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

باربادوس 1

سيزده درجه بالاتر از استوا و پنجاه و نه درجه به سمت غرب گرينويچ كه بيايي، درست جايي بين اقيانوس آرام و درياي كاراييب جزيره اي هست به اسم باربادوس. يكي از ده ها  سلسله جزاير آمريكاي مركزي ولي با فرهنگ و زباني متفاوت. اينجا زبان رسمي انگلليسي است و ماشين ها از سمت چپ مي رانند و مردماني دارد كه اغلب از آفريقا در زمان استعمار انگليس ها آورده شده اند. 

پروازي پنج ساعته به سمت جنوب داشتم و اكنون در جنوبي ترين نقطه ي زندگي ام هستم. دلم شاد است. چند متري بيشتر با دريا فاصله ندارم. جاده ي پشت مركز بلر در هال تون را وقتي ادامه دهي، ناگهان دريا شروع مي شود.  ساحل  چنداني هم ندارد. امروز هوا ابري و دريا مواج بود. من هم روز متلاطمي را داشته ام: ساعتي معطلي، گم شدن كيف يكي از دوستان، نگراني بابت ارايه اي كه هنوز آماده نيست. اكنون اما اندكي زير آسمان دراز كشيده ام و صداي او را شنيده ام. فكر مي كنم باربادوس جاي خوبي ست.  


۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

از پشت شيشه تا چنبره

صورتم را مي چسبانم به شيشه خانه، سرمايش پوستم را مي نوازد. نگاهم به داخل خانه هاي رو به رو مي خزد. بعضي ها پرده را كنار زده اند مثل من. برخي اصلا پرده ندارند. چيدمان خانه ها را دوست دارم. آباشور كنار تخت خانه روبه رويي دلم را قلقلك مي دهد. چيز زيادي نمي خواهم اضافه كنم به خانه. جايي هم آخر ندارم. اما آباشور كنار تخت مهم است. نگاهم را مي دزدم از خانه ها تا كسي نديده دزدكي خانه ها مي پايم. نگاهم به آسمان گره مي خورد. قهوه اي مايل به قرمز است. حتما هنوز برف مي بارد. شب ها دانه هاي برف را به راحتي نمي توان تشخيص داد. اما وقتي به چراغ روشن كنار خيابان نگاه مي كني مي بينيشان. تند و سريع از مقابل ديدگان فرار مي كنند و پايين مي آيند. تعدادشان خيلي زياد است، آنقدر كه دلم مي گيرد. آخر هر جوري فكرش را بكني دلگير است. اين همه دانه ي برف رقصنده و تويي كه تنها به شيشه چسبيده اي: كليشه ي صورتك هاي چسبيده به شيشه. چقدركلمه ها در مغزم ورجه وورجه مي كنند و مي خواهند مثل دانه هاي برف به بيرون بريزند. بيچاره ها دير زماني ست كه آنجا گير كرده اند. ياد اينجا مي افتم با  در و ديوار عنكبوت بسته اش و سرنوشت محتوم كارهاي نيمه رها شده ام. كاش بيشتر بنويسم اينجا. كاش برف هينطوري ببارد.