ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

همیشه نصف نیمه، همیشه ناتمام، همیشه جایی ناگهان قطع میشدم....در انتهای جایی که روزی وطنم بود دنیا کفش بود و من آن را از پا در آورده بودم.
عباس معروفی، تماما مخصوص

پ.ن. و من آن را از پای آن دیگری هم در آوردم... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر