گاهي دلم تنگ مي شود براي اينجا. گاهي كه تنهايي هجوم مي ياورد. اين روزها هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند جاي خالي ياران ديرين، اندك مخاطبان اينجا، را پر كند. فيسبوك مي توانست توهمي ايجاد كند كه آن ها كه دوستشان داري هستند در نزديكي تو، به نزديكي يك كليك يا لبخندشان در يك عكس. اما. من اهل توهم نيستم، واقعيت اينست كه بيشترشان را بيش از يك سال است نديدي و نمي داني دقيقا چه برآنها مي گذرد. نمي داني دوستان جديدشان كيستند، نمي داني چه مي كنند، چه مي بينند، نمي داني چقدر به تو فكر مي كنند، كجا زندگي مي كنند، خانه شان چه شكلي ست و... در ذهنم تصوري دارم از اوضايشان. از زندگي شان. شايد اشتباه كنم، نمي دانم، كوچيدن مي تواند هر كسي را عوض كند. استقلال هم شخصيت افراد را محافظه كارانه تر مي كند. كسي چه مي داند،شايد آن روز كه ببينمشان، احساس اين همه حس دوري و بي خبري به لحظه اي از بين برود. شايد در آن لحظه، زمان آينده به گذشته اي كه با هم داشتيم پيوند بخورد و گذشته را از آنجا كه تمام شد ادامه دهيم، از آن اشك ها در سلف دانشگاه، خيابان نياوران تهران يا پارك گل سنگ...
* از ه.الف.سايه
