ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

*صد عکس پر نخواهد کرد جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش



گاهي دلم تنگ مي شود براي اينجا. گاهي كه تنهايي هجوم مي ياورد. اين روزها هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند جاي خالي ياران ديرين، اندك مخاطبان اينجا، را پر كند. فيسبوك مي توانست توهمي ايجاد كند كه آن ها كه دوستشان داري هستند در نزديكي تو، به نزديكي يك كليك يا لبخندشان در يك عكس. اما. من اهل توهم نيستم، واقعيت اينست كه بيشترشان را بيش از يك سال است نديدي و نمي داني دقيقا چه برآنها مي گذرد. نمي داني دوستان جديدشان كيستند، نمي داني چه مي كنند، چه مي بينند، نمي داني چقدر به تو فكر مي كنند، كجا زندگي مي كنند، خانه شان چه شكلي ست و... در ذهنم تصوري دارم از اوضايشان. از زندگي شان. شايد اشتباه كنم، نمي دانم، كوچيدن مي تواند هر كسي را عوض كند. استقلال هم شخصيت افراد را محافظه كارانه تر مي كند. كسي چه مي داند،شايد آن روز كه ببينمشان، احساس اين همه حس دوري و بي خبري به لحظه اي از بين برود. شايد در آن لحظه، زمان آينده به گذشته اي كه با هم داشتيم پيوند بخورد و گذشته را از آنجا كه تمام شد ادامه دهيم، از آن اشك ها در سلف دانشگاه، خيابان نياوران تهران يا پارك گل سنگ...

* از ه.الف.سايه

۱ نظر:

  1. آن اشک ها تنها اشک های من بود. نصیب شانه ی تو شد. دلم می خواست به لبخند و شادی باشد آخرین در آغوش کشیدنت تا نمی دانم کی... نشد. شکستم. درست همان جا. گوشه ی سلف. در آغوش تو. دلم زمانی را می خواهد، برای با تو بودن. فقط با تو بودن. اما می دانم اینجا هم که بیایی، من یکی ام از آن همه آدمی که می خواهی ببینی شان. جایی نمی ماند برای انحصارطلبی کودکانه ی من...

    پاسخ دادنحذف