ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

کنار پل مردی آواز می خواند و مردی برای گریستن به خانه می رود*



خوبی اینجا اینست که اگر هوس گریستن کنی کسی کاری به کارت ندارد، ترس چشمان نگران و پرسش گر دیگران جایی تعقیبت نمی کند: خوشبختانه دیگر لازم نیست به دستشویی ، زیر لحاف و درون کمد متوصل شد یا اینکه حساب پلک زدن های بیجایی را داشت که اشک و رازت را به آنی آشکار می کند. حتی ساعت های متوالی می توانی ادامه دهی. هیچ کس جلویت را نمی گیرد. آب از آب تکان نمی خورد. دنیا به کارش ادامه می دهد و تو را راحت می گذارد تا کمی تسکین یابی.

* از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

جمعه

آنجا فقط جمعه ها بود، جمعه های سراسر متروک، آمیخته با نوای حزن آلود و مکرر ثانیه شمار. جمعه های شبیه به هم. اما می دانستی تلخی اش دوامی ندارد، باقی روزها بودند، می آمدند و می رفتند. روزهای دیگر هر کدام هویتی داشتند، یکشنبه ها جنگ بود و انتظار. انتظاری شیرین. سه شنبه ها، روزهای سردرگمی و دوشنبه ها... دوشنبه های لعنتی.
تو چه می دانی که در این سو، هرروزش جمعه است... هر روزش همان نوای مکرر. متروک تر. در انتظار شنبه ای که معلوم نیست کی از راه می رسد. 

***
این حکایت هر روز است.  سرمای طاقت فرسا و بخاری ای که با تمام قوایش کار می کند و باز هم خبری از گرما نیست. می گویند این سرما در نمی دانم چند سال اخیر بی سابقه بوده... تصور می کنم آن روزی را که تعریف می کنم: "آن سال سرما جور دیگری بود، بی سابقه بود..."

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

کاریش هم نمی شد کرد

احتمالاً برای هر مردی دست‌کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می‌شود. این‌که مرد آن دختر را تا چه‌حد خوب یا بد می‌شناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمی‌گذارد. دختر آن‌جا بود، و تمامِ شهر بود، و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد...

نغمه‌ی غمگین، جی.دی.سلینجر