به خودت مي آيي و مي بيني كه در اين دوسال تصور اجتماعيت بيشتر حول ايراني ها شكل گرفته، يا يهتر بگويم اصلاح شده، تا خارجي ها و به فكر فرو مي روي كه چطور است كه اين روزها بيشتر ازآن زمان كه ايران بودي با مساله جنسيت در جدل هستي. در جمع دوستان اينجا، تو قبل از هر چيز "زن" هستي و اكثر شوخي ها هم به اين مساله بر مي گردد. هيجان انگيزترين مساله هم در مورد تو رابطه احساسي-جنسي ات است و همه مشتاقند تا با كشف آن به آرامش ابدي برسند. بحت مشكلات زنان مي شود، فكر مي كنند متوهمي، توقعات زيادي داري، و دچار بيماري خود مورد توجه بيني هستي و گرنه كه اين بحث ها اباطيلي بيش نيست. انگار كه وظيفه ي خود مي دانند با انكار مشكلات، در برابر يك "زن" از هويت جنسي خود دفاع بكنند. حال بيا و ثابت كن كه اين حرف ها اصلا در باب شخص شخيص شما نيست و صرفا تجاربي ست از بيست و دو سال زندگي كردن در آنجا. در نگاهشان رابطه استوار است بر تكيه كردن زن به مرد. لازمه ي تكيه كردن هم اين است كه زن موفق و مستقل نباشد چون در غير اين صورت سركش و گستاخ مي شود و خب همه چيز بر فنا مي رود. حتي ديده شده كسي كه از صميم قلب و مغز به كند ذهن بودن دخترها اعتقاد داشته و در نگاهش دختر "بايد" رفص بلد باشد و بيشتر به هيكلش توجه كند. بعد هم مي بيني تو هم در برخوردها شده اي مثل آن ها. همش دم از زن و مرد مي زني. مي خواهي بهشان بفهماني كه در اشتباهند. من هم همانقدر درگير اين بازي شده ام كه آن ها. همه مان هم غافل از اينكه مي توان جمعي داشت كه مبتني بر انسانيت باشد تا جنسيت.
۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه
۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه
ما شکیبا بودیم.
و این است آن کلامی که ما را به تمامی
وصف میتواند کرد...
ما شکیبا بودیم.
به شکیباییِ بشکهیی بر گذرگاهه نهاده؛
که نظاره میکند با سکوتی دردانگیز
خالی شدنِ سطلهای زباله را در انبارهی خویش
و انباشته شدن را
از انگیزههای مبتذلِ شادیِ گربگان و سگانِ بیصاحبِ کوی،
و پوزهی رهگذران را
که چون از کنارش میگذرند
به شتاب
در دستمالهایی از درون و برونِ بشکه پلشتتر
پنهان میشود.
□
ای محتضران
که امیدی وقیح
خون به رگهاتان میگردانَد!
من از زوال سخن نمیگویم
[یا خود از شما ــ که فتحِ زوالید
و وحشتهای قرنی چنین آلودهی نامرادی و نامردمی را
آنگونه که به دنبال میکشید
که ماده سگی
بوی تندِ ماچگیاش را.] ــ
من از آن امیدِ بیهوده سخن میگویم
که مرگِ نجاتبخشِ شما را
به امروز و فردا میافکنَد:
« ــ مسافری که به انتظار و امیدش نشستهاید
از کجا که هم از نیمهی راه
باز نگشته باشد؟»
شاملو
۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه
دیدنش بعد از این سال ها آن هم در این سوی دنیا مرا به گذشته ها دور می برد. به آن روزهایی که در خوابگاه سازمان در انتظار کلاسش واک من قراضه ام را هی عقب می بردم تا سر آهنگ "از درون شب تار" و با خودم می خواندم:
در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام روي ديوار زمان
گر چه شب هست هنوز، با سیه چنگ براین بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست ولیک، آسمان غرق ستاره است هنوز
به بهانه ی منظومه شمسی جمع می شدیم و او از سهروردی و ملاصدرا و ابن سینا می گفت. دریای دانش او مقیاسی بود برای پی بردن به عمق بی خردی خود. آن روزها سمبل وطن پرستی بود برایم. سال ها را می شمارم. هشت سالی گذشته است! اصلا باور کردنی نیست... حال بعد از سال ها در دروازه ایران مقاومت کردن و دوستان را تشویق به ماندن کردن او هم اینجاست. به نزدیکی چندین ایستگاه مترو. حضور غم انگیزیست. فکر می کنم به آن زنجیره ی معلم و شاگردانی که گسسته شد، به همه آن انسان هایی که در کنار هم بودنشان دلگرمی بود و حالا که زنجیر پاره گشته، شده اند مهره های منزوی کم فروغ. دلم آن با هم بودن ناب را می خواهد، آن آسمانی که غرق ستاره بود آن موقع و دیگر نیست...
اشتراک در:
نظرات (Atom)
