ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

به هيچ عنوان قضيه ي پيچيده اي نيست. دلم برايش تنگ شده و مي خواهم بشنومش. چند روز پيش از آسمان شهرشان عبور كرده ام و آه كشيدم. آهي نه  از روي عدم تحقق غير ممكن "از هواپيما بيرون جهيدن و رسيدن به او". بلكه از ظن فراموش شده گي؛ از ترس "از دل برود هر آنكه از ديده برفت". يادم مي آيد كه هنوز نمي داند. خبر مهمم را هنوز نمي داند. به جاي اينكه شماره اش را بگيرم اما نشسته ام معادله حل مي كنم. مي دانم مشكل از كجاست. با خودم و توقعاتم دست بر گريبانم. هر بار به خودم نهيب مي زنم: نه دوستي اين نيست، توقع در دوستي جايي ندارد. بريز دور اين افكار پريشانت را. نهيب ها ره به جايي نمي برند. بايد تصديق كرد در من كسي نشسته كه گوشش به حرف ها بدهكار نيست. قضيه من حالا اما پيچيده است: نمي دانم خود متوقعم را چه كنم و كجا دور بريزم... 

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

باربادوس 2


نمي دانم اسم را توفيق اجباري بگذارم يا چه. به هر حال ديروز صبح كه با اكراه بارم را بستم تا با او براي پنج ساعت همسفر شوم نمي دانستم به دليل لغو پرواز نه تنها كه پنج ساعت بلكه نزديك بيست و چهار ساعت بايد با او سپري كنم. او با آن چشمان آبي روشن كه به مانند سنگ قبري خشك و بي روح هستند، پوست سفيد و قرمز و مزاج سردش يك انگليسي الاصل تمام معناست. از هم دوري مي گزيديم به وضوح. با لغو پرواز اما سر از ميز شام در يك رستوران بسيار مجلل در هتل سر درآورديم. چاره اي نبود. هيچ گريزي هم نمي شد زد. من بودم و استادم در دوسوي يك ميز مزين شده به نور شمع در آن جزيره اسرار آميز. بحثمان از ايران شروع شد. بي رمق تر از آن بودم كه بخواهم برايش ظاهري فريبنده از ايران تصوير كنم. كمي حرف زديم. احساس راحتي مي كردم. از احتمال حمله گفتم. حتي كمي ناخوشي اين روزهايم تسكين يافت. در چشمان و صداي او اما براي اولين بار احساس همدردي موج مي زد. راحتي تا آنجا پيش رفت كه باب شوخي باز شد. از ته دل مي خنديدم. احساس مي كردم فاصله بينمان دارد مي شكند. فكر كردم كه چقدر سخت قضاوتش مي كردم و حال مي بينم كه در پس آن ظاهر احساساتش مخفي بود. 
*
وقتي بازگشتم ديدم كه در مونترال زمستان به افسانه اي مي ماند. همه ي برف ها آب شده اند. شهر به استقبال بهار رفته است و شادماني در خيابان ها جاري ست. من نيز خوشحالم.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

باربادوس 1

سيزده درجه بالاتر از استوا و پنجاه و نه درجه به سمت غرب گرينويچ كه بيايي، درست جايي بين اقيانوس آرام و درياي كاراييب جزيره اي هست به اسم باربادوس. يكي از ده ها  سلسله جزاير آمريكاي مركزي ولي با فرهنگ و زباني متفاوت. اينجا زبان رسمي انگلليسي است و ماشين ها از سمت چپ مي رانند و مردماني دارد كه اغلب از آفريقا در زمان استعمار انگليس ها آورده شده اند. 

پروازي پنج ساعته به سمت جنوب داشتم و اكنون در جنوبي ترين نقطه ي زندگي ام هستم. دلم شاد است. چند متري بيشتر با دريا فاصله ندارم. جاده ي پشت مركز بلر در هال تون را وقتي ادامه دهي، ناگهان دريا شروع مي شود.  ساحل  چنداني هم ندارد. امروز هوا ابري و دريا مواج بود. من هم روز متلاطمي را داشته ام: ساعتي معطلي، گم شدن كيف يكي از دوستان، نگراني بابت ارايه اي كه هنوز آماده نيست. اكنون اما اندكي زير آسمان دراز كشيده ام و صداي او را شنيده ام. فكر مي كنم باربادوس جاي خوبي ست.  


۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

از پشت شيشه تا چنبره

صورتم را مي چسبانم به شيشه خانه، سرمايش پوستم را مي نوازد. نگاهم به داخل خانه هاي رو به رو مي خزد. بعضي ها پرده را كنار زده اند مثل من. برخي اصلا پرده ندارند. چيدمان خانه ها را دوست دارم. آباشور كنار تخت خانه روبه رويي دلم را قلقلك مي دهد. چيز زيادي نمي خواهم اضافه كنم به خانه. جايي هم آخر ندارم. اما آباشور كنار تخت مهم است. نگاهم را مي دزدم از خانه ها تا كسي نديده دزدكي خانه ها مي پايم. نگاهم به آسمان گره مي خورد. قهوه اي مايل به قرمز است. حتما هنوز برف مي بارد. شب ها دانه هاي برف را به راحتي نمي توان تشخيص داد. اما وقتي به چراغ روشن كنار خيابان نگاه مي كني مي بينيشان. تند و سريع از مقابل ديدگان فرار مي كنند و پايين مي آيند. تعدادشان خيلي زياد است، آنقدر كه دلم مي گيرد. آخر هر جوري فكرش را بكني دلگير است. اين همه دانه ي برف رقصنده و تويي كه تنها به شيشه چسبيده اي: كليشه ي صورتك هاي چسبيده به شيشه. چقدركلمه ها در مغزم ورجه وورجه مي كنند و مي خواهند مثل دانه هاي برف به بيرون بريزند. بيچاره ها دير زماني ست كه آنجا گير كرده اند. ياد اينجا مي افتم با  در و ديوار عنكبوت بسته اش و سرنوشت محتوم كارهاي نيمه رها شده ام. كاش بيشتر بنويسم اينجا. كاش برف هينطوري ببارد.