ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

روزهای سفید و سیاه

 چه می‌توان گفت ازین روزهای سیاه و تاریک؟

اینروزهایی که هر لحظه‌اش تلخ و گل‌آلود ‌‌و خموده‌ست؟ این‌جا برف روی همه‌ چیز را پوشانده، صدای چکمه‌هایم روی برف و نفس‌هایم در خیابان‌ می‌پیچد، یا شاید من اینطور می‌شنوم. می‌گویند آدمی به امید زنده‌ست، پس حتما این نوعی از مرگ ست؛ ملغمه‌ای از حس تنهایی، سرما، تاریکی و کثافتی که همه‌جا را پوشانده‌ست. خانم ب در حالی که ابروهایم را برمی‌داشت توضیح داد در رشت مردم رو جنازه‌هایی راه می‌رفتند که موبایشان در جیب‌هایشان هنوز روشن بود. می‌گفت منجیل خیلی کوچک هست، گفتم می‌دانم، گفت در هر کوچه‌ای کسی کشته شده‌ست. خانم ب آرزو کرد کاش بدتر از این به سر خودشان بیاید. بغضم شکست، بغض فرو خرده سه هفته‌ای. بعدها باید تحقیق کنند چطور ژانویه ۲۰۲۶ این قدر کند گذشت. خودم را در آینه نگاه می کنم یک دسته از موهایم کاملا سفید شده، شاید هم خیلی وقت باشد، به هر حال نشان از تاریکی ایام دارد. از ارایشگاه بیرون می روم، ایرانی‌ها بعد تظاهرات هفتگی متفرق شده‌اند. هوا تاریک شده، منتظر اتوبوس که می‌ایستم، پشت سرم کسی به فارسی به دوستش می‌گوید: «می گویند حمله نزدیک است. عمو ترامپ با کسی شوخی ندارد». احساس تعلیق می کنم، بریده‌ام، از همه‌چیز و همه‌کس این دنیا بیزارم.

۱۴۰۴ آذر ۲۶, چهارشنبه

در باب دوستی


 حقیقت تلخ در آستانه‌ی ۳۷سالگی این است که اگر هنوز بلد نیستم روابط عمیق بسازم شاید بهتر باشد حداقل تنهایی را به آغوش بکشم، به جای به در و دیوار زدن و محتاج دوستان دور ماندن. بعید است اگر مهارت چیزی وجود ندارد ازینجا به بعد آن را بیاموزم


۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه

لاندن گرامر

بیشرین آهنگی که امسال گوش دادم شد نایت کال از لاندن گرامر، روز و شبم شد لاندن گرامر روی تکرار. این را از تو دارم. مثل وقتی که کنارت  نشسته باشم و یک گوشی از واکمنت را به من بدهی و بخندی و بگویی گوش کن ببین چقدر خوبه. یا توی دفترت برایم لیریکش را بنویسی. می خواهم فکر کنم هنوز با هم خاطره می‌سازیم. جایی از قلبم هست که فقط تو به آن رسیده‌ای و این حس هیچ وقت به اتمام نمی‌رسد.

۱۴۰۴ مهر ۱۱, جمعه

 تمام ترسم ازینست که شبیه او باشم، پر از نفرت، بی منطق، ازخودراضی، منت‌گذار، و طلب‌کار. متاسفانه ولی گاهی شباهت‌ها غیرقابل کتمان هستند. نمی‌دانم هیچوقت بتوانم دوباره دوستش داشته باشم کاش می توانستم زشتی‌های وجودش را نبینم، کاش جوری در محبتش غرق بودم که کور و کر می‌شدم. لحظاتی که بدترین خودم هستم در کنار اوست و با هر بار صحبت کردن با او به لب تیغ پرتاپ می‌شوم. چاره چیست؟ گاهی فکر می‌کنم کاش جسارتی مثل آن دوستم داشتم و …

۱۴۰۳ اسفند ۲۲, چهارشنبه

Somewhere there is a healing light

افتاب دم غروب، ابرهای که تنظیم شده‌اند تا جلوی انعکاس نور مستقیم را بگیرند، و چیدمان پراکنده و نامنظم شعاع نور در امتداد خط ساحلی پر پیچ و خمی که دریا و سخره‌های سنگی مرتفع دوردرست ها رو به هم پیوند می زند، در آن دوردست‌ها انگار مه و رطوبت هوا و ضعیفی چشم همزمان فضای وهم‌انگیز و مبهمی رو ساخته‌اند که بر همه‌ی ظرایف نزدیکتر می‌چربد. در این فضایی که پر از تنهایی‌ست فکر می کنم به دغدغه‌های رنگ‌باخته‌ی روزهای قبل، به این اندک یاران نزدیک، به سالخردگی که این روزها بیشتر از همیشه احساسش می کنم. چه عجیب آرامم، چه زیر پایم سفت شده و فکر می کنم برای اولین بار که چقدر سبکم - تا توانسته‌ام زندگی کرده‌ام، و گر همه‌چیز تمام شود هم حسرتی باقی نیست. 

۱۴۰۳ آذر ۱۱, یکشنبه

 می دانی بیشتر چیزها دورانی دارند، مثل آن کیک هویج چرب که تماما در باره‌ی روزهای دانشجویی کانادا بود، یا آهنگ

Hello darkness my old friend

شروع و پایان حضور کارو در زندگیمان بود. یا شب سکوت کویر که یادواره‌ی شب‌های سرد و کویری رصد در زندگی قدیمیم هست. می دانی بیشتر دوستی‌ها هم دورانی دارند، ما مداوم در حال تغییریم و دوست دیروز آشنای امروز محسوب می‌شود. اندک چیزها و دوستی ها هم تست زمان را رد کرده‌اند، که می‌دانم هرچه هم بشود از علاقه‌ی من به آنها کم نخواهد شد.

۱۴۰۳ مهر ۱۲, پنجشنبه

سوگ، ترس، یا استروژن

تا همین دو هفته پیش خوب خوب بودم، نمی فهمم چون دیدارها تازه شده در من شعله‌ی جدیدی روشن شده یا همه چیز ناشی از افت ماهیانه استروژن لعنتی ست که این قدر افکار وسواسگونه پیدا کردم. پارسال این موقع ها بود که پرده‌ها برافتاد، آن هنگام چنان حس سوگ و حسرتی نداشتم، اول اولش خیلی شوکه شدم و کمی خودخوری کردم ولی بعد به خودم حق دادم و گذشتم. نمی دانم حالا بعد یک سال چرا برآشفته‌ام. حتی نمی توانم این احساسات را برای خود توصیف کنم، فقط هی به خودم و اتفاق های گذشته برمی‌گردم و همه چیز را مرور می کنم مبادا که گناهی از کسی سرزده باشد و من نادیده گرفته باشم. چرا نمی‌توانم قبول کنم که ممکن‌ست این دوستی هم تمام شده باشد؟ یا حتی بدتر، مثل طلاق ازینجا به بعد قهر و گریزانی ست؟ آیا می ترسم از تنهایی؟ آیا می‌ترسم که پس از همه‌ی این ماجراها نصیب من هیچ و پوچ ست؟ آیا او را دوست دارم و این دلتنگیست؟ یا همان سوگست که بالاتر گفتم؟  

I guess I am emotionally unavailable, not just to them, to myself too. I can’t go deep - I’m scared of it.