افتاب دم غروب، ابرهای که تنظیم شدهاند تا جلوی انعکاس نور مستقیم را بگیرند، و چیدمان پراکنده و نامنظم شعاع نور در امتداد خط ساحلی پر پیچ و خمی که دریا و سخرههای سنگی مرتفع دوردرست ها رو به هم پیوند می زند، در آن دوردستها انگار مه و رطوبت هوا و ضعیفی چشم همزمان فضای وهمانگیز و مبهمی رو ساختهاند که بر همهی ظرایف نزدیکتر میچربد. در این فضایی که پر از تنهاییست فکر می کنم به دغدغههای رنگباختهی روزهای قبل، به این اندک یاران نزدیک، به سالخردگی که این روزها بیشتر از همیشه احساسش می کنم. چه عجیب آرامم، چه زیر پایم سفت شده و فکر می کنم برای اولین بار که چقدر سبکم - تا توانستهام زندگی کردهام، و گر همهچیز تمام شود هم حسرتی باقی نیست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

تازه اول راهه :*
پاسخ دادنحذف