واقعا چه فرقی می کند ۳۶۴ روز یا یک سال؟ هیچ. از وقتی تو رفتی چیزی در بیست و شش سالگی ام جا ماند. گاهی فکر می کنم شاید توهم زده باشم. شاید آن روزها زاده ی خیالم باشند. آن روزها که تا سرحد جنون دوستت داشتم، که تو نزدیک ترین به من بودی. کاش فرصتی بود که بهت بگویم که آن روزها بهترین بودند در عمر بیست و هفت ساله ام. که من ِ خجالتی ِکم حرف در هیاهوی مدرسه گم می شدم اگر بر حسب اتفاق بغل دستی ام نبودی. ساعت ها فکر کردم، به تو. به شاملو. به شازده کوچولو. به سیب دندان زده. نشد. با این حال نتوانستم بپرم. با خودم فکر کردم که بی دلیل نیست که تو شیدا بودی و دیگران... دیگران شیدای تو!
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از
ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از
ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!
