کنار پنجره ای در کافه نشسته بودیم، گاهی درس می خواندیم، گاه به سگ خیس پشت پنجره خیره می شدیم. گاه به مردانی در آن سوی پنجره، که برق لذت روشن کردن سیگاری در آن هوای بارانی در چهره شان نمایان بود، غبطه می خوردیم و گاه به خود استراحتی داده و حرف می زدیم، از بازی زندگی، از تک تک لحظه هایی که سپری می شود، از نواختن هر چه خوش آهنگ تر این ساز... لحظات خوبی بود.
راست می گوید، اینجا دوستان آدم همه چیزند، آن ها همان خانواده تویند.
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسی نیاویزم،
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه،
یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک
تعلق خاطری به شاملو ندارم، اما این شعرش خیلی حرف دارد و انبوهی خاطره های پراکنده...
