وسط کنسرت کریس دی برگ باشی و ناگهان عکس ندا روی اسکرین ظاهر شود، همان صورت پر خون، با نگاهی خیره ی نافذی که هنوز تا عمق وجودت را می شکافد، همانی که تمام این سه سال خواستی که کمترین برخورد را با آن پیدا کنی. نمی دانم در این نگاه چیست که تمام زخم های مرا تازه می کند. پرتاب شدم به خرداد هشتاد و هشت. گویی که همین امروز بود که در بیمارستان شهریار بودم و از هر سوی صدای ناله و ضجه به گوش می رسید. فکر می کنم چه شد آن زنی که پرسید آیا می دانم ضربه ی مغزی یعنی چه؟ به امید آنکه شاید من جوابی بدم به غیر از آنچه دکترها به او گفته بودند، با آرزوی آنکه من بتوانم با جوابم امیدی زنده کنم در زندگی بر باد رفته اش. یادم می آید که با بغض اضافه کرد که فقط داشت کرکره مغازه را پایین می کشید. داستان او را بعدا هیچ جا ندیدم. بچه داشت.بر سر بچه اش چه آمد؟ چه شد آن خردسالی که روی پشت بام بود و گلوله گردنش را شکافته بود؟ کوشا چه شد؟ هنوز می نویسد؟ چقدر طول می کشد این درد ها التیام یابند؟ تا چند نسل باید این کینه ی خفته را بر دوش کشید؟
این خرداد ها می آیند و می روند، هیچ چیز هم مثل قبل از خرداد هشتاد و هشت نمی شود. این دردها التیام هم یابند، دنیا هرگز به فانتزی زیبای آن دوران بر نمی گردد.
