ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

می لرزد...

همه ی مشکل آنجاست که زیربنای سست آدمی و نواقص آن، در صلح و صفا آشکار نمی شوند بلکه در بحرانی ترین شرایط و وقتی مجالی برای خطا نیست بروز پیدا می کنند. زمانی که باید از جای برخیزی و بی درنگ برای مبارزه شمشیر بکشی، توانایی هایت بر فنا می رود. آن بنایی که تا کنون ساخته بودی، در میان ناباوری می لرزد، بر گوشه و کنارش ترک نقش می بندد و در نهایت فرو می ریزد و آن هنگام که دشمن می تازد، تو- به جای حضور در میدان نبرد- بر بالین همه ی این ویرانه ها نشسته ای و فکر می کنی که چه عبث بود و نمی دانستم...
هیچ گریزی نیست جز تسلیم شدن، تحمل برای بر دوش کشیدن بار رنج و امیدی برای دوباره ساختن: این بار محکم ترو دست نیافتنی تر.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

کات

نشسته بودم مات و مبهوت. خیره به دست های لرزانم. نمی توانستم روی دکمه send کلیک کنم. صفحه مانیتورکم رنگ می شد و اشارتی کافی بود تا سیل اشک ها جاری شوند، انگار زمان کند شد و شروع کرد به عقب رفتن. تمام خاطرات این چهار سال از پیش چشمانم می گذشت. هنوز هم خیلی جاهایش تلخ است، از آن دسته تلخی ها که به مرور زمان تبدیل به صرفا "خاطرات تلخ" نمی شوند. من چیزهایی را در این مدت از دست دادم و خیلی کم به دست آوردم، الان در بهترین حالت بتوانم به دبیرستانم بگردم، زمانی که خیلی بیشتر می اندیشیدم: شوقی داشتم برای شناختن دنیا - که دیگر ندارم - و پی سوال های تمامی ناپذیر ذهنم بودم، رویایی به بزرگی گالوا، گاوس و هایزنبرگ داشتم. حال که می خواهم بکنم و بروم دلم فضایی را می خواهد که تجربه اش نکرده ام، فضایی با خیل عظیم آدم هایی که نمی شناسمشان. می خواهم رشته ی ارتباطم را با وضعیت فعلی ام را بگسلم. اگر بپرسی آخر تو چه می خواهی که آرام نمی گیری؟ می گویم نمی دانم! فقط چیز دیگری می خواهم که این نیست... قطعا آنچه در دوران لیسانس داشته ام را نمی خواهم. فکر می کنم به نام یک دانشگاه بزرگ، یک دانشکده ی برق با پرستیژ: پر از مهندسان و محققان برتر دنیا در کشوری با اباهت، به نام آمریکا. خوب که فکر کنی همش اسم است، مثل برق شریف که یک اسم بود. اکنون آن هایی که فیزیک خواندند هم دارند می روند به همین جاهایی که من می خواهم بروم، فرقش اینست که آن ها همان کاری را می کنند که می خواهند ولی من نه. دیگر تمام شد، من نمی خواهم آدمی شوم که در انتها با کلکسیونی از نام های دهان-پر-کن شرّم را از دنیا کم کنم، بلی واقعا برایم مهم است که وقتی می میرم از من چه می ماند، ترجیح می دهم هیچ نماند تا یک تعداد اسم. (خنده دار نیست؟). می گوید که "کاری که از سر علاقه نباشد و به دنبال نتیجه و ثمره آن انجام شود مطلقا بیهوده است" * باید از انجام دادن آن کار لذت برد. باید در زنده گی جسور بود، کسی چه می داند کار من به کجا می رسد، شاید یک روزدندانپزشک شوم، یا اختر فیزیک دان و یا جامعه شناس. شاید هم همین مهندس برق! کسی چه می داند کجا راضی شوم
"زنده گی سلسله ایست از مرگ ها و رستاخیزها. بمیریم تا از نو زاده شویم..." **

* "فرنی و زویی" اثر"جی. دی. سلینجر"
** "ژان کریستف" اثر "رومن رولان"، بخوانیدش البته با ترجمه ی "به. آذین"

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

رویا

چشمانم را که می بندم تصویر زیبایی درونم جریان می یابد:
زنده گی می شود  یک بوم نقاشی که من قهرمانانه آن را نقش می زنم. انگار که قهرمان یک قصه ی حماسی هستم،  می خندم، می دوم... احساساتم پرواز می کنند و گه گاه در جایی رخنه می کنند. هراس مرده است، ترس از طعم گس شکست نیست که احساس کنی دست و پاهایت را با زنجیر بسته اند. تمام آن زنجیرها، تردیدها و شکنجه ها رخت برمی بنند. جنگ درونی تمام شده و خاکسترهایش را دیریست باد با خود برده است. حقیقت آن نقشی خواهد بود که من آن را می آفرینم، به آن پروبال می دهم و جزئیاتش را با ناب ترین رنگ ها و ظریف ترین خطوط می آرایم. جان آزادم را حتی اگر با تیشه بزنی نخواهد شکست...
 چشمانم را که می بندم...
ماه چاق و پفدار با لبه ی پریده اش، مادرانه از پس ساقه های طلایی گندم اشک های روی گونه ام را پاک می کند و می گوید: "تمام شد". آسمان به دیوانگی ام پوزخند می زند، همان آسمان نظاره گر که مرا همواره از آن بالا می پاید،  او که مرا بهتر ازخویش می شناسد. 

چشمانم را که باز می کنم،
تکیه داده بر آن آجرهای قرمز در سیل جمعیت آدم ها بر خود می لرزم و سعی می کنم خیسی چشمانم را خشک کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

هسته

دلم می خواهد دهانم را باز کنم و کلمات را با بیشترین شدت، مثل هسته های هندوانه بر سر و رویش فرونشانم و بعد از آن فرار کنم تا یک جای خیلی دور... حداقل دیگر حرفی ناگفته نمی ماند که مثل خوره روحم را بجود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

خودکشی؟

برایم خیلی قابل درک است کسی که به هیچ گونه متافیزیکی اعتقاد ندارد دست به خودکشی بزند. اصولا کسانی که این ادعا را دارند و دست به خودکشی نمی زنند به نظرم چند حالت دارند: صرفا حرف می زنند و قلبا هنوز به چیزهایی شک دارند به همین دلیل از مرگ می هراسند، یا نگران عزیزانشان هستند که با این کار زندگی آن بیچاره ها را هم تباه می کنند و ناچارا به زنده گی ادامه می دهند و یا تا خرخره در روزمرگی فرو رفته اند به طوری که دیگر به چرایی زنده گی  فکر نمی کنند و برای خود ایدئولوژی مشخصی ندارند. اما ماتریالیست ها را نمی توانم به هیچ عنوان درک کنم، نمی فهمم چرا اینگونه زنده گی کردن را به مردن ترجیح می دهند. نمی توانم  آن ها را در دسته بندی بالا را قرار دهم، کسی را در نظر بگیرید، که همه چیز را به چالش کشیده و تکلیفش با خودش روشن است و در نهایت به این نتیجه رسیده که همه چیز ماده است و چیزی فرای آن نیست و با این ایدئولوژی به زنده گی ادامه می دهد.  به نظرم یک جای کار می لنگد. حداقل ازین سو این گونه می نماید...

 پریروز در دانشگاه حمید نامی خودکشی کرد و انگار یادداشتی کنار خودش گذاشته با این مضمون که: "بچه ها تمرین های فیزیک را کپ می زنند و فضای دانشگاه صمیمی نیست."  خیلی از اطرافیان ساده انگارانه او را احمق می نامند. در حالی که این آدم مدتی عمیقا  به چیستی زنده گی فکر می کرده است. این از پست های چند ماه اخیرش در فیسبوک هم مشخص است، شاید آن یادداشت هم آخرین پوزخندش به زنده گی بوده باشد، قطعا نمی توان او را احمق نامید.

پ.ن1: جدا نمی دانم این خبر چرا مرا این گونه برآشفته کرده است. سال اول هم که بودیم یک مورد مشابه در دانشکده بود که پس از چند خودکشی نافرجام، سرانجام موفق گشت. عمیقا برای اطرافیانشان ناراحتم، در واقع "فقط" دلم به حال آن ها می سوزد...
 ***
همیشه می گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
- وقتی که بودن نامطلوب است-
خوب است
پ.ن2: این پست در ادامه ی بحث هایم با دوست عزیزم "شیوا" ست.