برایم خیلی قابل درک است کسی که به هیچ گونه متافیزیکی اعتقاد ندارد دست به خودکشی بزند. اصولا کسانی که این ادعا را دارند و دست به خودکشی نمی زنند به نظرم چند حالت دارند: صرفا حرف می زنند و قلبا هنوز به چیزهایی شک دارند به همین دلیل از مرگ می هراسند، یا نگران عزیزانشان هستند که با این کار زندگی آن بیچاره ها را هم تباه می کنند و ناچارا به زنده گی ادامه می دهند و یا تا خرخره در روزمرگی فرو رفته اند به طوری که دیگر به چرایی زنده گی فکر نمی کنند و برای خود ایدئولوژی مشخصی ندارند. اما ماتریالیست ها را نمی توانم به هیچ عنوان درک کنم، نمی فهمم چرا اینگونه زنده گی کردن را به مردن ترجیح می دهند. نمی توانم آن ها را در دسته بندی بالا را قرار دهم، کسی را در نظر بگیرید، که همه چیز را به چالش کشیده و تکلیفش با خودش روشن است و در نهایت به این نتیجه رسیده که همه چیز ماده است و چیزی فرای آن نیست و با این ایدئولوژی به زنده گی ادامه می دهد. به نظرم یک جای کار می لنگد. حداقل ازین سو این گونه می نماید...
پریروز در دانشگاه حمید نامی خودکشی کرد و انگار یادداشتی کنار خودش گذاشته با این مضمون که: "بچه ها تمرین های فیزیک را کپ می زنند و فضای دانشگاه صمیمی نیست." خیلی از اطرافیان ساده انگارانه او را احمق می نامند. در حالی که این آدم مدتی عمیقا به چیستی زنده گی فکر می کرده است. این از پست های چند ماه اخیرش در فیسبوک هم مشخص است، شاید آن یادداشت هم آخرین پوزخندش به زنده گی بوده باشد، قطعا نمی توان او را احمق نامید.
پ.ن1: جدا نمی دانم این خبر چرا مرا این گونه برآشفته کرده است. سال اول هم که بودیم یک مورد مشابه در دانشکده بود که پس از چند خودکشی نافرجام، سرانجام موفق گشت. عمیقا برای اطرافیانشان ناراحتم، در واقع "فقط" دلم به حال آن ها می سوزد...
***
همیشه می گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
- وقتی که بودن نامطلوب است-
خوب است
پ.ن2: این پست در ادامه ی بحث هایم با دوست عزیزم "شیوا" ست.
پ.ن2: این پست در ادامه ی بحث هایم با دوست عزیزم "شیوا" ست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر