ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

رویا

چشمانم را که می بندم تصویر زیبایی درونم جریان می یابد:
زنده گی می شود  یک بوم نقاشی که من قهرمانانه آن را نقش می زنم. انگار که قهرمان یک قصه ی حماسی هستم،  می خندم، می دوم... احساساتم پرواز می کنند و گه گاه در جایی رخنه می کنند. هراس مرده است، ترس از طعم گس شکست نیست که احساس کنی دست و پاهایت را با زنجیر بسته اند. تمام آن زنجیرها، تردیدها و شکنجه ها رخت برمی بنند. جنگ درونی تمام شده و خاکسترهایش را دیریست باد با خود برده است. حقیقت آن نقشی خواهد بود که من آن را می آفرینم، به آن پروبال می دهم و جزئیاتش را با ناب ترین رنگ ها و ظریف ترین خطوط می آرایم. جان آزادم را حتی اگر با تیشه بزنی نخواهد شکست...
 چشمانم را که می بندم...
ماه چاق و پفدار با لبه ی پریده اش، مادرانه از پس ساقه های طلایی گندم اشک های روی گونه ام را پاک می کند و می گوید: "تمام شد". آسمان به دیوانگی ام پوزخند می زند، همان آسمان نظاره گر که مرا همواره از آن بالا می پاید،  او که مرا بهتر ازخویش می شناسد. 

چشمانم را که باز می کنم،
تکیه داده بر آن آجرهای قرمز در سیل جمعیت آدم ها بر خود می لرزم و سعی می کنم خیسی چشمانم را خشک کنم.

۱ نظر: