ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

هسته

دلم می خواهد دهانم را باز کنم و کلمات را با بیشترین شدت، مثل هسته های هندوانه بر سر و رویش فرونشانم و بعد از آن فرار کنم تا یک جای خیلی دور... حداقل دیگر حرفی ناگفته نمی ماند که مثل خوره روحم را بجود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر