اصلا بگذار اولین پستی که پس از ماه ها اینجا می گذارم، اولین پستی که پس از یکی از مهمترین اتفاق های زندگی ام می گذارم چیزی باشد به کسالت باری این ایام... بگذار اینجا کمی بنالم، نه از دلتنگی و غربت، بلکه از چیزی که آن را تهی شدن می نامم، چیزی به دردناکی مرگ تدریجی. دردم می گیرد از این اوضاع. از اینکه اینطور خالی از اندیشه شده ام، مغزم کار نمی کند، تحیلیلی بر اوضاع ندارم؛ نه نگاه نقادانه ای و نه تمجیدآمیزی. هیچ و هیچ... کتاب هایم اینجا و آنجا پراکنده شده اند، رویشان خاک نشسته، به ندرت طرف آهنگ هایم می روم و چند ماهی ست حتی سطری در دفترم ننوشته ام. هوا هر روز سردتر می شود و من خموده تر. این ها نشانه های غربت زدگی ست؟ نمی دانم. به هر حال من موقعی در اوج سرما باز می گردم به آنجا. به آغوش گرم آن شهر و کسانی که بی نهایت دوستشان دارم.
پ.ن: حال که این را نوشتم حس بهتری دارم. باید اعتراف کنم که کتابی که امروز دریافت کردم انگیزه ای شد تا دست به قلم ببرم. مرا به یاد همه چیزهایی انداخت که گمان می بردم متعلق به آنجاست و اینجا نمی توان ازشان لذت برد. خب اشتباه می کردم، لذت بردم... بی نهایت لذت بردم و ممنونت بودن قطعا کافی نیست برای توصیف احساسم...
