ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

شرح حال-1

اصلا بگذار اولین پستی که پس از ماه ها اینجا می گذارم، اولین پستی که پس از یکی از مهمترین اتفاق های زندگی ام می گذارم چیزی باشد به کسالت باری این ایام... بگذار اینجا کمی بنالم، نه از دلتنگی و غربت، بلکه از چیزی که آن را تهی شدن می نامم، چیزی به دردناکی مرگ تدریجی. دردم می گیرد از این اوضاع. از اینکه اینطور خالی از اندیشه شده ام، مغزم کار نمی کند، تحیلیلی بر اوضاع ندارم؛ نه نگاه نقادانه ای و نه تمجیدآمیزی. هیچ و هیچ... کتاب هایم اینجا و آنجا پراکنده شده اند، رویشان خاک نشسته، به ندرت طرف آهنگ هایم می روم و چند ماهی ست حتی سطری در دفترم ننوشته ام. هوا هر روز سردتر می شود و من خموده تر. این ها نشانه های غربت زدگی ست؟ نمی دانم. به هر حال من موقعی در اوج سرما باز می گردم به آنجا. به آغوش گرم آن شهر و کسانی که بی نهایت دوستشان دارم.

پ.ن: حال که این را نوشتم حس بهتری دارم. باید اعتراف کنم  که کتابی که امروز دریافت کردم انگیزه ای شد تا دست به قلم ببرم. مرا به یاد همه چیزهایی انداخت که گمان می بردم متعلق به آنجاست و اینجا نمی توان ازشان لذت برد. خب اشتباه می کردم، لذت بردم... بی نهایت لذت بردم و ممنونت بودن قطعا کافی نیست برای توصیف احساسم...

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

بی عنوان

الماس سختم من
که با چکش نمی شکنم
و نه با قلم تراشیده می شوم
بزن بزن بزن مرا
که من از آن نخواهم مرد
همچون ققنسم من
که از مرگ خود زندگی باز می یابد
و از خاکستر خود می زاید
بکش بکش بکش مرا
که من از آن نخواهم مرد


* به راستی که انسان را در رنج آفریدی...

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

تقدیر

یکنواختی کسل کننده ای در سرنوشت انسان است. سرنوشت ما طبق قوانین کهن و غیر قابل تغییر، طبق ضرباهنگی منظم و دیرین به پیش می رود. رویاها هرگز به حقیقت نمی پیوندند و به محض این که آن ها را بر باد رفته می بینیم، یکباره متوجه می شویم که شادی های بزرگ تر زندگانی مان، دور از واقعیت بوده است. به محض این که رویاهای مان را بر باد رفته می بینیم، به خاطر مدت زیادی که در ما ولوله بر پا می کردند، از دلتنگی کلافه می شویم. تقدیر ما در فراز و نشیب ِ "امید" و "دلتنگی" جریان دارد...

از "فضیلت های ناچیز" اثر "ناتالیا گینزبورگ"

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

فضاهای یگانه

"یگانه بودن آدم ها به یگانه بودن خودشان نیست: به یگانه بودن فضاییست که در حضورشان - و از آن بیش، در غیابشان - تجربه می کنیم"
این روزهایم هم پر از فضاهاییست که یگانیگی شان را با همه ی وجود حس می کنم. عواطف آدمی جدا معیوب است؛ در خوشترین لحظات، به آن لحظات غیاب فکر می کنی و کامت از تلخی چو زهر می گردد...

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

می لرزد...

همه ی مشکل آنجاست که زیربنای سست آدمی و نواقص آن، در صلح و صفا آشکار نمی شوند بلکه در بحرانی ترین شرایط و وقتی مجالی برای خطا نیست بروز پیدا می کنند. زمانی که باید از جای برخیزی و بی درنگ برای مبارزه شمشیر بکشی، توانایی هایت بر فنا می رود. آن بنایی که تا کنون ساخته بودی، در میان ناباوری می لرزد، بر گوشه و کنارش ترک نقش می بندد و در نهایت فرو می ریزد و آن هنگام که دشمن می تازد، تو- به جای حضور در میدان نبرد- بر بالین همه ی این ویرانه ها نشسته ای و فکر می کنی که چه عبث بود و نمی دانستم...
هیچ گریزی نیست جز تسلیم شدن، تحمل برای بر دوش کشیدن بار رنج و امیدی برای دوباره ساختن: این بار محکم ترو دست نیافتنی تر.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

کات

نشسته بودم مات و مبهوت. خیره به دست های لرزانم. نمی توانستم روی دکمه send کلیک کنم. صفحه مانیتورکم رنگ می شد و اشارتی کافی بود تا سیل اشک ها جاری شوند، انگار زمان کند شد و شروع کرد به عقب رفتن. تمام خاطرات این چهار سال از پیش چشمانم می گذشت. هنوز هم خیلی جاهایش تلخ است، از آن دسته تلخی ها که به مرور زمان تبدیل به صرفا "خاطرات تلخ" نمی شوند. من چیزهایی را در این مدت از دست دادم و خیلی کم به دست آوردم، الان در بهترین حالت بتوانم به دبیرستانم بگردم، زمانی که خیلی بیشتر می اندیشیدم: شوقی داشتم برای شناختن دنیا - که دیگر ندارم - و پی سوال های تمامی ناپذیر ذهنم بودم، رویایی به بزرگی گالوا، گاوس و هایزنبرگ داشتم. حال که می خواهم بکنم و بروم دلم فضایی را می خواهد که تجربه اش نکرده ام، فضایی با خیل عظیم آدم هایی که نمی شناسمشان. می خواهم رشته ی ارتباطم را با وضعیت فعلی ام را بگسلم. اگر بپرسی آخر تو چه می خواهی که آرام نمی گیری؟ می گویم نمی دانم! فقط چیز دیگری می خواهم که این نیست... قطعا آنچه در دوران لیسانس داشته ام را نمی خواهم. فکر می کنم به نام یک دانشگاه بزرگ، یک دانشکده ی برق با پرستیژ: پر از مهندسان و محققان برتر دنیا در کشوری با اباهت، به نام آمریکا. خوب که فکر کنی همش اسم است، مثل برق شریف که یک اسم بود. اکنون آن هایی که فیزیک خواندند هم دارند می روند به همین جاهایی که من می خواهم بروم، فرقش اینست که آن ها همان کاری را می کنند که می خواهند ولی من نه. دیگر تمام شد، من نمی خواهم آدمی شوم که در انتها با کلکسیونی از نام های دهان-پر-کن شرّم را از دنیا کم کنم، بلی واقعا برایم مهم است که وقتی می میرم از من چه می ماند، ترجیح می دهم هیچ نماند تا یک تعداد اسم. (خنده دار نیست؟). می گوید که "کاری که از سر علاقه نباشد و به دنبال نتیجه و ثمره آن انجام شود مطلقا بیهوده است" * باید از انجام دادن آن کار لذت برد. باید در زنده گی جسور بود، کسی چه می داند کار من به کجا می رسد، شاید یک روزدندانپزشک شوم، یا اختر فیزیک دان و یا جامعه شناس. شاید هم همین مهندس برق! کسی چه می داند کجا راضی شوم
"زنده گی سلسله ایست از مرگ ها و رستاخیزها. بمیریم تا از نو زاده شویم..." **

* "فرنی و زویی" اثر"جی. دی. سلینجر"
** "ژان کریستف" اثر "رومن رولان"، بخوانیدش البته با ترجمه ی "به. آذین"

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

رویا

چشمانم را که می بندم تصویر زیبایی درونم جریان می یابد:
زنده گی می شود  یک بوم نقاشی که من قهرمانانه آن را نقش می زنم. انگار که قهرمان یک قصه ی حماسی هستم،  می خندم، می دوم... احساساتم پرواز می کنند و گه گاه در جایی رخنه می کنند. هراس مرده است، ترس از طعم گس شکست نیست که احساس کنی دست و پاهایت را با زنجیر بسته اند. تمام آن زنجیرها، تردیدها و شکنجه ها رخت برمی بنند. جنگ درونی تمام شده و خاکسترهایش را دیریست باد با خود برده است. حقیقت آن نقشی خواهد بود که من آن را می آفرینم، به آن پروبال می دهم و جزئیاتش را با ناب ترین رنگ ها و ظریف ترین خطوط می آرایم. جان آزادم را حتی اگر با تیشه بزنی نخواهد شکست...
 چشمانم را که می بندم...
ماه چاق و پفدار با لبه ی پریده اش، مادرانه از پس ساقه های طلایی گندم اشک های روی گونه ام را پاک می کند و می گوید: "تمام شد". آسمان به دیوانگی ام پوزخند می زند، همان آسمان نظاره گر که مرا همواره از آن بالا می پاید،  او که مرا بهتر ازخویش می شناسد. 

چشمانم را که باز می کنم،
تکیه داده بر آن آجرهای قرمز در سیل جمعیت آدم ها بر خود می لرزم و سعی می کنم خیسی چشمانم را خشک کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

هسته

دلم می خواهد دهانم را باز کنم و کلمات را با بیشترین شدت، مثل هسته های هندوانه بر سر و رویش فرونشانم و بعد از آن فرار کنم تا یک جای خیلی دور... حداقل دیگر حرفی ناگفته نمی ماند که مثل خوره روحم را بجود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

خودکشی؟

برایم خیلی قابل درک است کسی که به هیچ گونه متافیزیکی اعتقاد ندارد دست به خودکشی بزند. اصولا کسانی که این ادعا را دارند و دست به خودکشی نمی زنند به نظرم چند حالت دارند: صرفا حرف می زنند و قلبا هنوز به چیزهایی شک دارند به همین دلیل از مرگ می هراسند، یا نگران عزیزانشان هستند که با این کار زندگی آن بیچاره ها را هم تباه می کنند و ناچارا به زنده گی ادامه می دهند و یا تا خرخره در روزمرگی فرو رفته اند به طوری که دیگر به چرایی زنده گی  فکر نمی کنند و برای خود ایدئولوژی مشخصی ندارند. اما ماتریالیست ها را نمی توانم به هیچ عنوان درک کنم، نمی فهمم چرا اینگونه زنده گی کردن را به مردن ترجیح می دهند. نمی توانم  آن ها را در دسته بندی بالا را قرار دهم، کسی را در نظر بگیرید، که همه چیز را به چالش کشیده و تکلیفش با خودش روشن است و در نهایت به این نتیجه رسیده که همه چیز ماده است و چیزی فرای آن نیست و با این ایدئولوژی به زنده گی ادامه می دهد.  به نظرم یک جای کار می لنگد. حداقل ازین سو این گونه می نماید...

 پریروز در دانشگاه حمید نامی خودکشی کرد و انگار یادداشتی کنار خودش گذاشته با این مضمون که: "بچه ها تمرین های فیزیک را کپ می زنند و فضای دانشگاه صمیمی نیست."  خیلی از اطرافیان ساده انگارانه او را احمق می نامند. در حالی که این آدم مدتی عمیقا  به چیستی زنده گی فکر می کرده است. این از پست های چند ماه اخیرش در فیسبوک هم مشخص است، شاید آن یادداشت هم آخرین پوزخندش به زنده گی بوده باشد، قطعا نمی توان او را احمق نامید.

پ.ن1: جدا نمی دانم این خبر چرا مرا این گونه برآشفته کرده است. سال اول هم که بودیم یک مورد مشابه در دانشکده بود که پس از چند خودکشی نافرجام، سرانجام موفق گشت. عمیقا برای اطرافیانشان ناراحتم، در واقع "فقط" دلم به حال آن ها می سوزد...
 ***
همیشه می گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
- وقتی که بودن نامطلوب است-
خوب است
پ.ن2: این پست در ادامه ی بحث هایم با دوست عزیزم "شیوا" ست.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

به نام خدا

سلام،
نوشتن را دوست دارم، عاشق لحظه هایی هستم که کلمات بی اجازه جاری می شوند و کلاف در هم پیچیده ی حروف را کلفت تر می کنند، مثل رویاها که قابل پیش بینی نیستند، صرفا از تخیل زاییده می شوند و در لحظه اتفاق می افتند... آنجاست که احساس می کنی چیزی را خلق کرده ای و از آن مهم تر آنکه خودت هستی در نوشته هایت، خودت بدون پرده.
سختی بلاگ نوشتن یا در ابعاد بزرگ تر "خوانده شدن"همین است: نمی توان کلمات را بی مهابا جاری ساخت چون آدم ها هستند، می خوانند و حتی قضاوت می کنند. در حالت ایده آل نباید مهم باشد اما هنوز با آن حالت فرسنگ ها فاصله دارم، باشد که درست شوم یک زمانی!
خوانده شدن و در معرض نقد بودن خوب است: باعث می شود که مثل آب راکد همیشه کثیف و بدبو نباشی، هم نوشته ات و هم افکارت یک تحرکی پیدا می کنند و از آن گذشته بالاخره دوستان غر خواهند زد که کم می نویسی و این شاید انگیزه ای باشد برای بیشتر نوشتن...
همه ی این ها را گفتم تا دوباره روزی به سرم نزند که بلاگم را پاک کنم و بگویم برای من همان دفتر به.