ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

فيدبك مثبت


نمي دانم چه دردي ست كه براي رفتار آدم ها دليل تراشي مي كنم . نيز نمي دانم چرا بي خيال رابطه ي به ظاهر دوستانه اي كه علاقه اي به آن ندارم نمي شوم. چرا مي خواهم اينگونه نيمه شب به او زنگ بزنم و گله كنم؟ مگر نه اينكه برايم مهم نيست؟ پس دردم چيست؟ 

بايد قبول كرد كه آدم ها مختارند. او مختار است از من خوشش نيايد و بالعكس. هيچ دليل و منطقي هم لازم نيست، كسي هم اين وسط مقصر نيست. جالب اينكه اغلب هم دوطرفه است. چيزي ست مثل فيدبك مثبت: تو كمي از او خوشت نمي آيد و او كمي بيشتر. اين وسط هم تعادل پايداري وجود ندارد. آخر كار از دستت در مي رود، مصلحت انديشي هم سرش نمي شود. عاقيت يكي به اشباع مي رسد و من مي مانم و اين فكر كه چرا من زودتر به اشباع نرفتم؟

 دوستي مي گفت كه تا وقتي تو بذر محبت و خوش رفتاري بكاري، هيچ وقت مشكلي پيش نمي آيد. اگر كينه بكاري كينه رشد مي كند. مدتي مي شود كه بذر محبتم تمام شده،‌ احساس مي كنم روز به روز تعداد آدم هايي كه مي توانم دوست بدارم كمتر مي شوند. تمام وحشتم اين است: بزرگ شدن. ملال انگيز، كم تحمل و خرفت شدن...  دلم مي خواهد بتوانم بيشتر آدم ها را دوست بدارم. حتي آن هايي كه حسشان به من منفي ست. اگر بذر محبت نمي كارم، حداقل كينه اي هم نكارم... مناعت طبع بي شك بايد همين باشد.

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

*صد عکس پر نخواهد کرد جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش



گاهي دلم تنگ مي شود براي اينجا. گاهي كه تنهايي هجوم مي ياورد. اين روزها هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند جاي خالي ياران ديرين، اندك مخاطبان اينجا، را پر كند. فيسبوك مي توانست توهمي ايجاد كند كه آن ها كه دوستشان داري هستند در نزديكي تو، به نزديكي يك كليك يا لبخندشان در يك عكس. اما. من اهل توهم نيستم، واقعيت اينست كه بيشترشان را بيش از يك سال است نديدي و نمي داني دقيقا چه برآنها مي گذرد. نمي داني دوستان جديدشان كيستند، نمي داني چه مي كنند، چه مي بينند، نمي داني چقدر به تو فكر مي كنند، كجا زندگي مي كنند، خانه شان چه شكلي ست و... در ذهنم تصوري دارم از اوضايشان. از زندگي شان. شايد اشتباه كنم، نمي دانم، كوچيدن مي تواند هر كسي را عوض كند. استقلال هم شخصيت افراد را محافظه كارانه تر مي كند. كسي چه مي داند،شايد آن روز كه ببينمشان، احساس اين همه حس دوري و بي خبري به لحظه اي از بين برود. شايد در آن لحظه، زمان آينده به گذشته اي كه با هم داشتيم پيوند بخورد و گذشته را از آنجا كه تمام شد ادامه دهيم، از آن اشك ها در سلف دانشگاه، خيابان نياوران تهران يا پارك گل سنگ...

* از ه.الف.سايه

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه



کنار پنجره ای در کافه نشسته بودیم، گاهی درس می خواندیم، گاه به سگ خیس پشت پنجره خیره می شدیم. گاه به مردانی در آن سوی پنجره، که برق لذت روشن کردن سیگاری در آن هوای بارانی در چهره شان نمایان بود، غبطه می خوردیم و گاه به خود استراحتی داده و حرف می زدیم، از بازی زندگی، از تک تک لحظه هایی که سپری می شود، از نواختن هر چه خوش آهنگ تر این ساز... لحظات خوبی بود.
راست می گوید، اینجا دوستان آدم همه چیزند، آن ها همان خانواده تویند.

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسی نیاویزم،
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه،
یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک

تعلق خاطری به شاملو ندارم، اما این شعرش خیلی حرف دارد و انبوهی خاطره های پراکنده...


۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

از زندگی



صورتم را در دست‌هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم. دانستم که خیلی چیز‌ها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی‌ست که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.

پیکر فرهاد، عباس معروفی

پ.ن. مواقعی هست که چیزی به اختیارت نیست، کاریش هم نمی شود کرد. اما از آن بدتر هم هست: مواقعی که هر چه بیشتر بخواهی ناگزیر کمتر می رسی... 

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

از امید



این روزها واقعیت گریبانم را گرفته است. گویا رویارویی با آن اجتناب ناپذیر است، از هر مسیری می روم خودش جلویم ظاهر می شود. در خواب و بیداری. در خوشی و ناراحتی. چون طالع نحسی زیر گوشم می خواند:" می دانی که نباید امید زیادی ببندی؟". یاد نوشته ی دوست نازنینی افتاده ام: "اگر بدانی داری خواب می بینی، بیدار می شوی یا به خواب ادامه می دهی؟" کاش انتخاب با من بود. کاش می توانستم به خواب دیدن ادامه دهم.
نشسته ام اینجا، با تبری در دست. خیره به پیکره ی خوش تراش امیدی که در خود پرورانده بودم. همان امید که زمانی، از هیچ درونم پا گرفت و من به آفرینشش نشستم... از هیچ ِ آن روز به امروز رسیده ام: امیدی که به زندگی ام پیچیده است. حال نشسته ام و می دانم باید رشته های این بهترین چیز را بگسلم و تمام قدم های رو به جلو را به عقب برگردانم. هر قدمش دردی ست که قلبم را می فشارد... کاش انتخاب با من بود. کاش سرمای آن شب زمستانی به درونم نفوذ نمی کرد.

به هر حال، امید خوب آدم را به بازی می گیرد...*

* از کتاب بادبادک ها/ رومن گاری

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

کنار پل مردی آواز می خواند و مردی برای گریستن به خانه می رود*



خوبی اینجا اینست که اگر هوس گریستن کنی کسی کاری به کارت ندارد، ترس چشمان نگران و پرسش گر دیگران جایی تعقیبت نمی کند: خوشبختانه دیگر لازم نیست به دستشویی ، زیر لحاف و درون کمد متوصل شد یا اینکه حساب پلک زدن های بیجایی را داشت که اشک و رازت را به آنی آشکار می کند. حتی ساعت های متوالی می توانی ادامه دهی. هیچ کس جلویت را نمی گیرد. آب از آب تکان نمی خورد. دنیا به کارش ادامه می دهد و تو را راحت می گذارد تا کمی تسکین یابی.

* از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

جمعه

آنجا فقط جمعه ها بود، جمعه های سراسر متروک، آمیخته با نوای حزن آلود و مکرر ثانیه شمار. جمعه های شبیه به هم. اما می دانستی تلخی اش دوامی ندارد، باقی روزها بودند، می آمدند و می رفتند. روزهای دیگر هر کدام هویتی داشتند، یکشنبه ها جنگ بود و انتظار. انتظاری شیرین. سه شنبه ها، روزهای سردرگمی و دوشنبه ها... دوشنبه های لعنتی.
تو چه می دانی که در این سو، هرروزش جمعه است... هر روزش همان نوای مکرر. متروک تر. در انتظار شنبه ای که معلوم نیست کی از راه می رسد. 

***
این حکایت هر روز است.  سرمای طاقت فرسا و بخاری ای که با تمام قوایش کار می کند و باز هم خبری از گرما نیست. می گویند این سرما در نمی دانم چند سال اخیر بی سابقه بوده... تصور می کنم آن روزی را که تعریف می کنم: "آن سال سرما جور دیگری بود، بی سابقه بود..."

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

کاریش هم نمی شد کرد

احتمالاً برای هر مردی دست‌کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می‌شود. این‌که مرد آن دختر را تا چه‌حد خوب یا بد می‌شناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمی‌گذارد. دختر آن‌جا بود، و تمامِ شهر بود، و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد...

نغمه‌ی غمگین، جی.دی.سلینجر