نمي دانم چه دردي ست كه براي رفتار آدم ها دليل تراشي مي كنم . نيز نمي دانم چرا بي خيال رابطه ي به ظاهر دوستانه اي كه علاقه اي به آن ندارم نمي شوم. چرا مي خواهم اينگونه نيمه شب به او زنگ بزنم و گله كنم؟ مگر نه اينكه برايم مهم نيست؟ پس دردم چيست؟
بايد قبول كرد كه آدم ها مختارند. او مختار است از من خوشش نيايد و بالعكس. هيچ دليل و منطقي هم لازم نيست، كسي هم اين وسط مقصر نيست. جالب اينكه اغلب هم دوطرفه است. چيزي ست مثل فيدبك مثبت: تو كمي از او خوشت نمي آيد و او كمي بيشتر. اين وسط هم تعادل پايداري وجود ندارد. آخر كار از دستت در مي رود، مصلحت انديشي هم سرش نمي شود. عاقيت يكي به اشباع مي رسد و من مي مانم و اين فكر كه چرا من زودتر به اشباع نرفتم؟
دوستي مي گفت كه تا وقتي تو بذر محبت و خوش رفتاري بكاري، هيچ وقت مشكلي پيش نمي آيد. اگر كينه بكاري كينه رشد مي كند. مدتي مي شود كه بذر محبتم تمام شده، احساس مي كنم روز به روز تعداد آدم هايي كه مي توانم دوست بدارم كمتر مي شوند. تمام وحشتم اين است: بزرگ شدن. ملال انگيز، كم تحمل و خرفت شدن... دلم مي خواهد بتوانم بيشتر آدم ها را دوست بدارم. حتي آن هايي كه حسشان به من منفي ست. اگر بذر محبت نمي كارم، حداقل كينه اي هم نكارم... مناعت طبع بي شك بايد همين باشد.
دوستي مي گفت كه تا وقتي تو بذر محبت و خوش رفتاري بكاري، هيچ وقت مشكلي پيش نمي آيد. اگر كينه بكاري كينه رشد مي كند. مدتي مي شود كه بذر محبتم تمام شده، احساس مي كنم روز به روز تعداد آدم هايي كه مي توانم دوست بدارم كمتر مي شوند. تمام وحشتم اين است: بزرگ شدن. ملال انگيز، كم تحمل و خرفت شدن... دلم مي خواهد بتوانم بيشتر آدم ها را دوست بدارم. حتي آن هايي كه حسشان به من منفي ست. اگر بذر محبت نمي كارم، حداقل كينه اي هم نكارم... مناعت طبع بي شك بايد همين باشد.
