آنجا فقط جمعه ها بود، جمعه های سراسر متروک، آمیخته با نوای حزن آلود و مکرر ثانیه شمار. جمعه های شبیه به هم. اما می دانستی تلخی اش دوامی ندارد، باقی روزها بودند، می آمدند و می رفتند. روزهای دیگر هر کدام هویتی داشتند، یکشنبه ها جنگ بود و انتظار. انتظاری شیرین. سه شنبه ها، روزهای سردرگمی و دوشنبه ها... دوشنبه های لعنتی.
تو چه می دانی که در این سو، هرروزش جمعه است... هر روزش همان نوای مکرر. متروک تر. در انتظار شنبه ای که معلوم نیست کی از راه می رسد.
***
این حکایت هر روز است. سرمای طاقت فرسا و بخاری ای که با تمام قوایش کار می کند و باز هم خبری از گرما نیست. می گویند این سرما در نمی دانم چند سال اخیر بی سابقه بوده... تصور می کنم آن روزی را که تعریف می کنم: "آن سال سرما جور دیگری بود، بی سابقه بود..."

:(
پاسخ دادنحذف