ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

باربادوس 2


نمي دانم اسم را توفيق اجباري بگذارم يا چه. به هر حال ديروز صبح كه با اكراه بارم را بستم تا با او براي پنج ساعت همسفر شوم نمي دانستم به دليل لغو پرواز نه تنها كه پنج ساعت بلكه نزديك بيست و چهار ساعت بايد با او سپري كنم. او با آن چشمان آبي روشن كه به مانند سنگ قبري خشك و بي روح هستند، پوست سفيد و قرمز و مزاج سردش يك انگليسي الاصل تمام معناست. از هم دوري مي گزيديم به وضوح. با لغو پرواز اما سر از ميز شام در يك رستوران بسيار مجلل در هتل سر درآورديم. چاره اي نبود. هيچ گريزي هم نمي شد زد. من بودم و استادم در دوسوي يك ميز مزين شده به نور شمع در آن جزيره اسرار آميز. بحثمان از ايران شروع شد. بي رمق تر از آن بودم كه بخواهم برايش ظاهري فريبنده از ايران تصوير كنم. كمي حرف زديم. احساس راحتي مي كردم. از احتمال حمله گفتم. حتي كمي ناخوشي اين روزهايم تسكين يافت. در چشمان و صداي او اما براي اولين بار احساس همدردي موج مي زد. راحتي تا آنجا پيش رفت كه باب شوخي باز شد. از ته دل مي خنديدم. احساس مي كردم فاصله بينمان دارد مي شكند. فكر كردم كه چقدر سخت قضاوتش مي كردم و حال مي بينم كه در پس آن ظاهر احساساتش مخفي بود. 
*
وقتي بازگشتم ديدم كه در مونترال زمستان به افسانه اي مي ماند. همه ي برف ها آب شده اند. شهر به استقبال بهار رفته است و شادماني در خيابان ها جاري ست. من نيز خوشحالم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر