صورتم را مي چسبانم به شيشه خانه، سرمايش پوستم را مي نوازد. نگاهم به داخل خانه هاي رو به رو مي خزد. بعضي ها پرده را كنار زده اند مثل من. برخي اصلا پرده ندارند. چيدمان خانه ها را دوست دارم. آباشور كنار تخت خانه روبه رويي دلم را قلقلك مي دهد. چيز زيادي نمي خواهم اضافه كنم به خانه. جايي هم آخر ندارم. اما آباشور كنار تخت مهم است. نگاهم را مي دزدم از خانه ها تا كسي نديده دزدكي خانه ها مي پايم. نگاهم به آسمان گره مي خورد. قهوه اي مايل به قرمز است. حتما هنوز برف مي بارد. شب ها دانه هاي برف را به راحتي نمي توان تشخيص داد. اما وقتي به چراغ روشن كنار خيابان نگاه مي كني مي بينيشان. تند و سريع از مقابل ديدگان فرار مي كنند و پايين مي آيند. تعدادشان خيلي زياد است، آنقدر كه دلم مي گيرد. آخر هر جوري فكرش را بكني دلگير است. اين همه دانه ي برف رقصنده و تويي كه تنها به شيشه چسبيده اي: كليشه ي صورتك هاي چسبيده به شيشه. چقدركلمه ها در مغزم ورجه وورجه مي كنند و مي خواهند مثل دانه هاي برف به بيرون بريزند. بيچاره ها دير زماني ست كه آنجا گير كرده اند. ياد اينجا مي افتم با در و ديوار عنكبوت بسته اش و سرنوشت محتوم كارهاي نيمه رها شده ام. كاش بيشتر بنويسم اينجا. كاش برف هينطوري ببارد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر