دیدنش بعد از این سال ها آن هم در این سوی دنیا مرا به گذشته ها دور می برد. به آن روزهایی که در خوابگاه سازمان در انتظار کلاسش واک من قراضه ام را هی عقب می بردم تا سر آهنگ "از درون شب تار" و با خودم می خواندم:
در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام روي ديوار زمان
گر چه شب هست هنوز، با سیه چنگ براین بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست ولیک، آسمان غرق ستاره است هنوز
به بهانه ی منظومه شمسی جمع می شدیم و او از سهروردی و ملاصدرا و ابن سینا می گفت. دریای دانش او مقیاسی بود برای پی بردن به عمق بی خردی خود. آن روزها سمبل وطن پرستی بود برایم. سال ها را می شمارم. هشت سالی گذشته است! اصلا باور کردنی نیست... حال بعد از سال ها در دروازه ایران مقاومت کردن و دوستان را تشویق به ماندن کردن او هم اینجاست. به نزدیکی چندین ایستگاه مترو. حضور غم انگیزیست. فکر می کنم به آن زنجیره ی معلم و شاگردانی که گسسته شد، به همه آن انسان هایی که در کنار هم بودنشان دلگرمی بود و حالا که زنجیر پاره گشته، شده اند مهره های منزوی کم فروغ. دلم آن با هم بودن ناب را می خواهد، آن آسمانی که غرق ستاره بود آن موقع و دیگر نیست...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر