ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

به نام خدا

سلام،
نوشتن را دوست دارم، عاشق لحظه هایی هستم که کلمات بی اجازه جاری می شوند و کلاف در هم پیچیده ی حروف را کلفت تر می کنند، مثل رویاها که قابل پیش بینی نیستند، صرفا از تخیل زاییده می شوند و در لحظه اتفاق می افتند... آنجاست که احساس می کنی چیزی را خلق کرده ای و از آن مهم تر آنکه خودت هستی در نوشته هایت، خودت بدون پرده.
سختی بلاگ نوشتن یا در ابعاد بزرگ تر "خوانده شدن"همین است: نمی توان کلمات را بی مهابا جاری ساخت چون آدم ها هستند، می خوانند و حتی قضاوت می کنند. در حالت ایده آل نباید مهم باشد اما هنوز با آن حالت فرسنگ ها فاصله دارم، باشد که درست شوم یک زمانی!
خوانده شدن و در معرض نقد بودن خوب است: باعث می شود که مثل آب راکد همیشه کثیف و بدبو نباشی، هم نوشته ات و هم افکارت یک تحرکی پیدا می کنند و از آن گذشته بالاخره دوستان غر خواهند زد که کم می نویسی و این شاید انگیزه ای باشد برای بیشتر نوشتن...
همه ی این ها را گفتم تا دوباره روزی به سرم نزند که بلاگم را پاک کنم و بگویم برای من همان دفتر به.

۱ نظر: