نشسته بودم مات و مبهوت. خیره به دست های لرزانم. نمی توانستم روی دکمه send کلیک کنم. صفحه مانیتورکم رنگ می شد و اشارتی کافی بود تا سیل اشک ها جاری شوند، انگار زمان کند شد و شروع کرد به عقب رفتن. تمام خاطرات این چهار سال از پیش چشمانم می گذشت. هنوز هم خیلی جاهایش تلخ است، از آن دسته تلخی ها که به مرور زمان تبدیل به صرفا "خاطرات تلخ" نمی شوند. من چیزهایی را در این مدت از دست دادم و خیلی کم به دست آوردم، الان در بهترین حالت بتوانم به دبیرستانم بگردم، زمانی که خیلی بیشتر می اندیشیدم: شوقی داشتم برای شناختن دنیا - که دیگر ندارم - و پی سوال های تمامی ناپذیر ذهنم بودم، رویایی به بزرگی گالوا، گاوس و هایزنبرگ داشتم. حال که می خواهم بکنم و بروم دلم فضایی را می خواهد که تجربه اش نکرده ام، فضایی با خیل عظیم آدم هایی که نمی شناسمشان. می خواهم رشته ی ارتباطم را با وضعیت فعلی ام را بگسلم. اگر بپرسی آخر تو چه می خواهی که آرام نمی گیری؟ می گویم نمی دانم! فقط چیز دیگری می خواهم که این نیست... قطعا آنچه در دوران لیسانس داشته ام را نمی خواهم. فکر می کنم به نام یک دانشگاه بزرگ، یک دانشکده ی برق با پرستیژ: پر از مهندسان و محققان برتر دنیا در کشوری با اباهت، به نام آمریکا. خوب که فکر کنی همش اسم است، مثل برق شریف که یک اسم بود. اکنون آن هایی که فیزیک خواندند هم دارند می روند به همین جاهایی که من می خواهم بروم، فرقش اینست که آن ها همان کاری را می کنند که می خواهند ولی من نه. دیگر تمام شد، من نمی خواهم آدمی شوم که در انتها با کلکسیونی از نام های دهان-پر-کن شرّم را از دنیا کم کنم، بلی واقعا برایم مهم است که وقتی می میرم از من چه می ماند، ترجیح می دهم هیچ نماند تا یک تعداد اسم. (خنده دار نیست؟). می گوید که "کاری که از سر علاقه نباشد و به دنبال نتیجه و ثمره آن انجام شود مطلقا بیهوده است" * باید از انجام دادن آن کار لذت برد. باید در زنده گی جسور بود، کسی چه می داند کار من به کجا می رسد، شاید یک روزدندانپزشک شوم، یا اختر فیزیک دان و یا جامعه شناس. شاید هم همین مهندس برق! کسی چه می داند کجا راضی شوم
"زنده گی سلسله ایست از مرگ ها و رستاخیزها. بمیریم تا از نو زاده شویم..." **
* "فرنی و زویی" اثر"جی. دی. سلینجر"
** "ژان کریستف" اثر "رومن رولان"، بخوانیدش البته با ترجمه ی "به. آذین"

عمیقا می فهمم چی میگی و متاسفم واسه همه مون... ولی هنوز هم دیر نیست نیلوفر، میتونی جبران کنی و شاید این دوره ی سخت تجربه مفیدی باشه که دیگه حواسمون به خواسته های واقعی خودمون باشه...
پاسخ دادنحذف