ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم، با صدایی ناتوان تر زانکه برون آید از سینه، راویان قصه های رفته از یادیم




۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

به هيچ عنوان قضيه ي پيچيده اي نيست. دلم برايش تنگ شده و مي خواهم بشنومش. چند روز پيش از آسمان شهرشان عبور كرده ام و آه كشيدم. آهي نه  از روي عدم تحقق غير ممكن "از هواپيما بيرون جهيدن و رسيدن به او". بلكه از ظن فراموش شده گي؛ از ترس "از دل برود هر آنكه از ديده برفت". يادم مي آيد كه هنوز نمي داند. خبر مهمم را هنوز نمي داند. به جاي اينكه شماره اش را بگيرم اما نشسته ام معادله حل مي كنم. مي دانم مشكل از كجاست. با خودم و توقعاتم دست بر گريبانم. هر بار به خودم نهيب مي زنم: نه دوستي اين نيست، توقع در دوستي جايي ندارد. بريز دور اين افكار پريشانت را. نهيب ها ره به جايي نمي برند. بايد تصديق كرد در من كسي نشسته كه گوشش به حرف ها بدهكار نيست. قضيه من حالا اما پيچيده است: نمي دانم خود متوقعم را چه كنم و كجا دور بريزم... 

۲ نظر:

  1. رها کن نیلووو... رها کن درون ت رو و تحلیل هاش رو... اون کاری که ته دلت می خواد رو انجام بده... :)

    پاسخ دادنحذف
  2. هی می روم و برمی گردم و از نو می خوانم این را. هی می نویسم و پاک می کنم...

    دلم می خواست این خودِ تو را، با هر صفتی که تو دوست داری بنامی اش، می توانستم بغل کنم. همین الان. همین جا. یا همان جا. یا جایی دیگر.

    پاسخ دادنحذف